به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»، سارا آویشی، فعال رسانه‌، در یادداشتی نوشت: 

قرارمان بهار بود آقا؛ به وقت فروردین؛ به وقت شکفتن دل‌ها؛ به وقت روزهایی که جان‌مان هنوز سبز بود و امید در رگ‌هایمان می‌دوید.

به وقت روزی که عطر نوروز با رایحه کلام شما درهم می‌آمیخت و مشاممان را لبریز از شور زندگانی می‌کرد. 

ما دل خوش کرده بودیم به همان قرارِ همیشگی؛ به همان دیداری که هر سال، خستگیِ روزگار را از تنِ شهر می‌گرفت و بر دل‌ها روشنی می‌پاشید.

 بهار خیلی چشم‌انتظارتان ماندیم؛ نیامدید. نیامدید و جای خالی‌تان را سیلِ غم‌ پر کرد. سهم ما از دیدار شما شد یک یادمان و قاب عکس و یک صندلی خالی در رواق امام خمینی (ره).

آقای عزیز! کاش بار دیگر انتظار آمدنتان را در هنگامه بهار می‌کشیدیم؛ نه این موقع سال، در دل تابستان، آن هم اینگونه که با رخت سیاه به استقبالتان بیاییم و شهر را سیه‌پوش کنیم و ناله و فغان سر دهیم.

اکنون پس از چند ماه چشم‌انتظاری بانگ «خبر آمد خبری در راه است» در خیابان‌های شهر طنین انداز شده؛ درست مثل همان قدیم‌ها که این شعار نوید آمدنتان را می‌داد؛ اما آنقدر این آمدنتان برای ما غریب و غیره منتظره است که هیچ واژه‌ای توان به دوش کشیدن بار توصیف آن را ندارد. 

آقا جان می‌خواهم خیلی ساده و راحت همچون کودکی پدر از دست داده سفره دلم را برایتان باز کنم؛ بگویم در این مدتی که شما نبودید بر ما چه گذشت. بگویم دردِ بی‌درمانِ یتیمی130 روز است که دربه در کوچه و خیابانمان کرده و ترس از هلهله فرزندان هند جگرخوار مجال اشک ریختن را از ما گرفته است.

پدر شهید امت! این چند ماه انتظار واهی برای دیدار دوباره شما، چنان آتشی بر خرمن صبرمان زده که شده‌ایم درست مثل همان کودک یتیم و کم‌حوصله‌ای که با اندک بهانه‌ای اشکش سرازیر می‌شود و بهانه پدر را می‌گیرد.

در این واپسین ساعاتی که به آمدنتان مانده اضطراب دارد تیغ خود را بر قلبمان عمیق‌تر می‌کشد و هر لحظه، بارِ این اندوه را بیشتر می‌کند. فردا، شهر شما را بر شانه‌هایش خواهد برد؛ و چه واژه‌ای توانِ وصفِ این داغ را دارد؟ چگونه می‌شود از غمی نوشت که از اندازه‌ی کلمات بیرون زده است؟ چگونه می‌شود تلخ‌ترین لحظه را با قلم به توصیف درآورد؟ 

و من امروز، در آستانه‌ی نوشتنِ تلخ‌ترین سطرهای عمرم، فقط به این فکر می‌کنم که چگونه می‌شود این همه اندوه را در چند جمله جا داد. چگونه می‌شود میانِ هجومِ اشک و بغض، جمله‌ای ساخت که حقِ این مصیبت را ادا کند. هرچه می‌نویسم، حس می‌کنم باز چیزی کم است؛ گویی زبان، از رسیدن به عمقِ این سوگ بازمی‌ماند.

کاش نوشتن مرهمی بود؛ کاش می‌شد با کنار هم نشاندنِ واژه‌ها، اندکی از این سنگینی را از دل برداشت. اما بعضی غم‌ها بزرگ‌تر از آن‌اند که در کلمات آرام بگیرند. بعضی داغ‌ها نه با گفتن سبک می‌شوند، نه با گریستن، نه با گذرِ روزها. این بغضِ سنگین، همچنان در سینه می‌ماند؛ همان‌جا که دلتنگی خانه می‌کند و نامِ شما، بی‌اختیار، اشک را به چشم می‌آورد.

اکنون حال دل فرزندان شهدا را به خوبی درک می‌کنیم؛ اکنون که همه ما ملت ایران فرزند شهید شده‌ایم. فرزند شهید همیشه بغض فروخورده‌ای دارد که تا روز انتقام خون پدر هرگز نمی‌شکند؛ ما نیز امروز قامت راست می‌کنیم و تا زمانیکه فریاد یا لثارات‌الخامنه‌ای به سرانجام نرسد و انتقام ذریه پاک حضرت زهرا (س) را از خاندان منحوس ابوسفیان نگیریم بغضمان را همچون شمشیری در غلاف می‌کنیم.

انتهای خبر/