به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»؛ بعضی شبها و روزها هیچوقت از خاطر آدم نمیروند. سحر روز یازدهم ماه رمضان و لحظه ای که خبر شهادت قائد شهید همه جا پیچید، بدون درنگ و سراسیمه به سوی حرم امام رضا علیه السلام روانه شدم.
از خانه ما تا حرم فاصله زیاد نبود اما همان را سواره و پیاده دویدم. پس از پایان روز با همه ملت ایران هم قدم شدیم و هرشب میادین شهر را پر از جمعیت کردیم تا نکند حالا که عزیز امت را از دست دادهایم وطن را هم به منافقان ببازیم.
همان شب اول بود که به میدان شهدا رفتم و مشغول عکس گرفتن از جمعیت سردرگم و عزادار شدم که حاج خانمی به من از پشت سر میگفت: من هم میخواهم ببینم بیا و اینطرف بایست.
برگشتم و خانم مسن و گریانی را دیدم که روی ویلچر نشسته بود و میخواست سخنان استاد راجی را بشنود تا نقشه راه برایش روشن شود.
از آن شب تا الان که بیش از صد و چند شب گذشته است میدان شهدا میزبان مادری است که حالا باهم رفیق شدهایم و یک شب عرصه را خالی نکرده است.
آن شبهایی که باران شدید میآمد حاج خانم ذاکری با چتر وسط میدان بود، روزهایی که تشییع شهدا را داشتیم، تمام اوقاتی که سرما زیر صفر درجه رسیده بود و یا هربار قرار شد با امام سید مجتبی خامنهای بیعت کنیم، او صف اول جمعیت روی ویلچرش نشسته بود و شعار میداد.
به سراغش رفتم تا ببینم این ریحانه ویلچر نشین که با زبان شیرین مشهدی سخن میگوید، از کجاست و چطور بدون یک شب درنگ با وجود این احوال میدان را خالی نکرده است.
لطفاً خودتان را معرفی بفرمایید؟
من حاج خانم ذاکری هستم. ۸۴ سال سن دارم و خدا به بنده ۴ فرزند دختر عطاکرده با یک لشکر نوه و نتیجه که خدا را بخاطر داشتن آنها شکر میکنم.
شما زمان انقلاب و قبل از آن را درک کردهاید لطفأ از حس و حال آن روزها بگویید؟
قبل انقلاب وضعیت مشهد خوب نبود و فساد و بیحجابی خیلی زیاد بود. البته همه جای کشور همینطور بود و مردم خیلی وضع مالی و اجتماعی خوبی نداشتند. من وقتی که انقلاب شد ازدواج کرده بودم و بچه هم داشتم اما همسرم همراه و موافق فعالیتهایم بود.
یادم است که همیشه تظاهرات از همین میدان شهدا شروع میشد و تا حرم یا جاهای دیگر ادامه پیدا میکرد. من با همان دخترهای کوچکم در تظاهرات شرکت میکردم و همه جا حضور داشتیم و منتظر بودیم ببینیم امام چه میگویند تا بلافاصله انجام بدهیم.
روزی که پهلوی به بیمارستان امام رضا علیه السلام حمله کرد ماهم آنجا بودیم. چه غوغایی به پا کردند. به بخش کودکان حمله کردند و فریاد و شعار مردم اثری نداشتن، من هم دست دخترانم را گرفته بودم و با جمعیت به اطراف میدویدیم.
روزهای انقلاب خیلی عجیب بود و شاه برای حفظ قدرتش همه کار میکرد. یادم نمیرود در تظاهرات ها چطور با ماشینهای جیپ به سوی مردم هجوم میآوردند و یا با تانک به طرف ما میآمدند و مجبور میشدیم از دستشان به سمت کوچه ها و داخل جمعیت فرار کنیم.
با شهیده چراغچی که عمه شهید ولی الله چراغچی میشدند، در مسجد امام حسن مجتبی (ع) کارهای مختلف و جلسات قرآن و تبیین قبل در قبل انقلاب داشتیم. چقدر جای این بانوی شهیده امروز خالیست.
آیا بعد از انقلاب همه چیز تمام شد و دیگر فعالیتی نداشتید؟
بعد از اینکه انقلاب شد خیلی خوشحال بودیم که تلاشهای ما به ثمر نشسته است و امام آمدند و الحمدلله اوضاع خیلی بهتر شد. اما بعد انقلاب و شروع جنگ هم فعالیتهای ما متوقف نشد بلکه بیشتر هم شدند زیرا میخواستیم روی پای خودمان بایستیم و نگذاریم دوباره کشور دست پهلوی و دشمنان بیافتد.
روزهای ابتدایی انقلاب با جهاد به روستاهای اطراف مشهد میرفتیم و به گندم درو یا جمعآوری محصولات باغی میپرداختیم. نیروی کار و ماشینهای کشاورزی کم بود و محصولات مردم روی زمین میماند.
یادم میآید که با دخترانم که آنزمان نوجوان و کودک بودند به روستای جیم آباد و فردوسی و ابتدای جاده سرخس میرفتیم تا به برداشت گندم کمک نماییم. صبح زود ماشینهای باری از میدان شهدا ما را سوار میکرد و میرفتیم و دوباره غروب برمیگشتیم. وسیله کار و مختصر ناهار و فلاسک چای برای خودم و دخترانم برمیداشتم و با عشق به سراغ خدمت میرفتیم. حتی بعضی مواقع دختر کوچکم را هم باخودمان میبردیم و وقتی گندمها را درو میکردم آنها را به بغل او میدادم تا ببرد جای بقیه گندمها بگذارد.
گندم درو و میوه چیدن کار سختی نبود؟
چرا سخت بود و ما هم بلد نبودیم و تا یاد بگیریم خیلی طول کشید. هرشب دستان ما زخم میشد، خار به پاهای خودم و بچها میرفت، گرمای هوا اذیت کننده بود اما نیاز آن روزها این بود که به یکدیگر کمک کنیم. مردان ما درگیر انقلاب و منافقین داخلی بودند و ما زنها سعی میکردیم نبود آنان را جبران کنیم تا کار مردم و کشور لنگ نماند.
از خاطرات دوران جنگ تعریف کنید.
وقتی که جنگ شد ما دوباره به شکل دیگری خدمت میکردیم. هرروز شهدا و مجروحانی از مناطق جنگی به بیمارستانهای مشهد منتقل میشدند. ما هم میرفتیم و پتو و لباس و ملحفه های خونی مجروحین و شهدا را میشستیم و خشک میکردیم و در اختیارشان قرار میدادیم. بعضی خواهران به عنوان کمک پرستار به بیمارستانها میرفتند و به درمان مجروحین کمک میکردند. گاهی ماستهای گوسفندی و شتر که برای رزمندگان میآوردند را بسته بندی میکردیم، قند میشکستیم، آجیل داخل کیسه میریختیم، مربا میپختیم، کلاس اسلحه شناسی و تیراندازی برگزار میکردیم و مدام در حال فعالیت بودیم تا کاری برای انقلاب کرده باشیم. روزهای جنگ خیلی سخت بود اما مثل الآن مردم همه کنار هم بودند هرچند جنگی که حالا در آن هستیم خیلی سختتر از آن زمان است.
بعد از شنیدن خبر شهادت رهبر شهید چه حس و حالی داشتی؟
بعد از امام خمینی ما خیلی خوشحال بودیم چون آقا بودند و سختی نبود امام ما را خیلی اذیت نکرد. وقتی خبر شهادت حضرت آقا را شنیدم انگار دنیا روی سرم خراب شد و سراسیمه به خیابان آمدیم.
الان هم پس از گذشت صد و چند شب هنوز در خیابان هستیم تا انشاءالله خونخواهی امام شهید انجام بشود. خیلی دلم برای رهبر شهید میسوزد و ما که از اول جوانی ایشان را میشناختیم و خدماتشان را دیدیم، میدانیم چه آدم بزرگی را از دست دادهایم.
چرا تمام این شبها در خیابان بودید؟
درست است که الآن پیر شده ام و مثل دوران جوانی نمیتوانم خدمت کنم اما حداقل کاری که میتوانم انجام بدهم این است که شبها با ویلچرم به میدان بیایم و با همین حضور از کشورم دفاع کنم.
وی گفت: مردم امروز با مردم اول انقلاب فرقی ندارند و حتی خیلی بیشتر پای کار هستند. با وجود غم از دست دادن حضرت آقا اما هرشب به خیابانها میآیند و مقابل دشمن میایستند مثل دهه شصت که حال و هوا دقیقا همینطور بود.
این زنان و مادران ایرانی بودند که در همه این سالها دوشادوش مردان جنگیدند و پشتیبانی از میدان را انجام دادند. آنها با وجود کمترین امکانات در یک نقطه پایین شهر مردان میدانی همچون شهید رئیسی تربیت کردند که اینگونه به مردم و کشور خدمت نموده است.
در اوایل انقلاب خانواده ای را میشناختم که در خیابان کوهسنگی مشهد ساکن بودند. یک دختر و یک پسرشان جانباز شده و یک پسر دیگرشان شهید شده بود اما مادر خانواده با صلابت ایستاده بود و در کنار مراقبت از فرزندان جانباز خود در پشتیبانی از جبهه نیز به ما کمک میکرد. یا یکی از همسایه های ما که ۳ شهید داده و یک پسرش هم جانباز شده بود اما چنان پشت امام در میآمد که ما شرمنده میشدیم.
پس از شهادت رهبر انقلاب باز هم مثل گذشته پای کار رهبر هستید؟
بعد از شهادت حضرت آقا خیلی نگران بودم که چه کسی قرار است بهجای ایشان بنشیند، ولی پس از انتخاب رهبر جدید قلب و چشمانم روشن شد. انگار دوباره دارم دوران جوانی امام شهید را میبینم. باید تا زمانی که حضرت آقا دستور میدهند در خیابانها بمانیم و خارج نشویم. یکی از آرزوهایم این بود که امام شهید را ببینم اما قسمت نشد امیدوارم زنده باشم و دیدار رهبر جدید قسمتم بشود.
من عمر خودم را گذراندم و دیگر از خدا چیزی نمیخواهم و امیدوارم تا لحظه آخر بتوانم به اسلام و کشورم خدمت کنم و هرچند وقت یکبار مبلغی را برای کمک به عتبه مقدسه میفرستم. یک دستبندم را برای ساخت بقیع دادم، یک گوشواره هم برای صحن حضرت فاطمه زهرا(س) در نجف دادم به امید اینکه انشاءالله در آخرت ائمه اطهار دستم را بگیرند.
انتهای خبر/
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نظر را شما بگذارید!