به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»، «آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد» را زیر لب زمزمه می‌کردم و خانه را از غم می‌زدودم، جارو به دست گرفته و کمر همت بسته بودم تا کاشانه عشقمان را برای حضور همسرم آماده کنم. سال تحویل نزدیک بود، اگرچه به خاطر شهادت رهبر شهید امت، عیدی نداشتیم اما مهیای سال جدید می‌شدم، با این وجود نمی‌دانم چرا حال دلم خوب نبود.
این‌ها را فرزانه مداحان می‌‌گوید، همسر شهید امیر علیزاده؛ او که ۱۲ سال از آغاز زندگی مشترکشان می‌گذشت و درست یک روز پیش از سال تحویل همسر عزیزتر از جانش را به خداوند جانانش سپرد.
هنوز رویاهایشان کنار هم به حقیقت بدل نگشته بود و تازه داشتند نقشه راه پیش رو را ترسیم می‌کردند که دست اجنبی به سمت کشورمان دراز شد و امیر علیزاده غیرتمندانه برای دفاع از خاک پاک ایران به پا خاست.
چشم از تمام تعلقات و عشق زمینی‌اش پوشید و دل به خدا سپرد و پا در میدان نبرد حق علیه باطل گذاشت، از جان شیرینش گذشت اما از خاک کشور نه.
مداحان همسر شهید امیر علیزاده متولد سال ۱۳۶۹ است، برای مصاحبه تماس گرفتم و او با رویی گشاده پذیرفت و من راهی محله نیکنام شدم، محله‌ای که مردی نیک‌نام را در دل خود جای داده بود.
در بدو ورود فرزانه خانم بسیار گرم و صمیمی برخورد کرد، گویی رفاقتی دیرینه با هم داریم، ساده و بی‌تکلف از همسرش گفت و صاف رفت به سراغ همان حرف‌هایی که برای شنیدن‌شان بسیار مشتاق بودم. او روایت زندگی مشترکش را از روزی آغاز کرد که خواهر همسرش می‌خواست برای برادرش (امیر)، آستین بالا بزند پس برای پیدا کردن همسر مورد پسند او به مکتب نرجس رفته بود و آن‌ها دختر خانواده مداحان را معرفی کردند.
او لبخند محوی می‌زند و خاطرات را زیر و رو کرده و می‌گوید: دانشجوی رشته تاریخ فرهنگ و تمدن ملل اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد بودم و در ترم  ششم تحصیل می‌کردم که امیر به خواستگاری‌ام آمد. روز خواستگاری، وقتی برای آوردن چای وارد شدم و برای نخستین بار ایشان را دیدم احساس کردم انگار در دلم رعد و برق زده شد. وقتی با هم به صورت خصوصی صحبت کردیم دوست نداشتم زمان گفت‌وگو به اتمام برسد، دوست داشتم او بگوید و من سراپا گوش شوم.
مداحان از گذشته با فضای نظامی بیگانه نبود، تعدادی از بستگانش پاسدار بودند و حتی دو نفر از پسرعمه‌هایش نیز که پاسدار بودند، به شهادت رسیده بودند از همین رو با چشمی باز در روز ۲۲ بهمن سال ۱۳۹۲ بله را گفت و دل به دل همسرش داد.
او می‌گوید: هیچ‌گاه با این تصور وارد زندگی مشترک نشدم که روزی همسرم به دلیل شغلش با خطر جنگ، جانبازی یا شهادت مواجه شود در حالی‌که از همان ابتدا می‌دانستم شغل همسرم چه اقتضائاتی دارد و اگر روزی شرایط بحرانی پیش بیاید و لازم باشد همسرم باید دفاع از خاک کشور را مقدم بر خانواده بداند.
از همان ابتدای آغاز زندگی مشترک، حرم مطهر رضوی ملجأ و مأمن تمام دلدادگی‌هایشان بود و اغلب شب‌های جمعه را دست در دست هم به زیارت هشتمین اختر تابناک امامت می‌رفتند تا استغاثه کنند و فریاد بزنند: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی الذُّنُوبَ الَّتی تَحْبِسُ الدُّعاءَ؛ پروردگارا! بر من ببخش گناهانی را که دعا را حبس می کند و مانع اجابت آن می شود.»
مردی که برخلاف کلیشه‌ها بود
مداحان با عشقی وافر از همسرش یاد می‌کند و می‌گوید: همسرم از بسیاری از کلیشه‌هایی که درباره مردان وجود دارد فاصله داشت. او مردی بود که درباره مسائل جزئی نیز با دقت صحبت می‌کرد و برخلاف تصور رایج درباره کم‌حرفی یا کلی‌گویی مردان، می‌توانست ساعت‌ها درباره یک موضوع جزئی توضیح دهد.
زنی قوی است اما وقتی از مرد زندگی‌اش که نه تنها برایش همسر، بلکه رفیقی شفیق بود یاد می‌کند، یکباره بغض گلویش را می‌گیرد و ادامه می‌دهد: یکی از چیزهایی که بعد از شهادت امیر جان بیش از همه احساس فقدان آن را دارم، همین ویژگی است؛ اینکه یک گوش شنوا و یک راهنمای دقیق را از دست دادم.
مأموریت‌هایی که بخشی از زندگی شده بود
مداحان می‌گوید: در سال‌های زندگی مشترک، به مأموریت‌های همسرم عادت کرده بودم. آماده‌باش و مأموریت برایم موضوع تازه‌ای نبود. بارها پیش آمده بود که در خانه مشغول شام خوردن بودیم و ناگهان با یک تماس همسرم دست از غذا می‌کشید و راهی محل کار می‌شد اما مأموریتی که در نهایت به شهادت همسرم منجر شد، کاملاً متفاوت بود.
او ادامه می‌دهد: شنبه نهم اسفند ماه بود، افطار را تا نیمه آماده کرده بودم که همسرم تماس گرفت و گفت برای افطار به خانه نمی‌آید در حالی که روز قبل (یعنی جمعه)، همسرم شیفت بود و طبق روال معمول باید پس از یک شب شیفت، روز بعد به خانه باز می‌گشت.
همسرم در حالی راهی مأموریت شد که حتی لباس، کلاه و تجهیزات شخصی‌اش نیز همراهش نبود و با همان لباس و وسایلی که برای شیفت به محل کار رفته بود، عازم شد؛ این‌ها را مداحان می‌گوید و ادامه می‌دهد: بعد از شهادت امیر آقا، دوستانش برایم تعریف کردند که قرار بود همسرم با یک خودرو تا نقطه‌ای برود و امانتی را به فردی تحویل دهد و سپس به خانه برگردد، اما او به جای بازگشتن، خودش را به تهران رسانده بود.
او امیرش را از بر بود، خوب می‌دانست علت اصرار همسرش برای حضور در آن مأموریت اتفاقات جنگ ۱۲ روزه بود، زمانی که شهید علیزاده برای شناسایی پیکر دوستانش رفت و زخمی عمیق بر روح و جانش باقی ماند.
مداحان می‌گوید: در این چند سال اخیر امیر جان خیلی تغییر کرده بود. هر روز که می‌گذشت رشد شخصیتی او را بیشتر احساس می‌کردم؛ صبور، مهربان، رفیق، همراه... . اما پس از جنگ ۱۲ روزه که سرداران و شهدایی را از دست دادیم، دیگر سرگشته شده بود، دلش خیلی گرفته بود، انگار از زمین کَنده بود، انگار فقط به شهادت فکر می‌کرد. از این‌رو خیلی رفتارش بزرگ‌منشانه‌تر شده بود‌ که حتی در زندگی مشترک هم نمود داشت.
او‌ادامه می‌دهد: یادم هست امیر جان از رفقای شهیدش و خاطرات شیرین آن‌ها که صحبت می‌کرد کلی از روحیه طنز آن‌ها می‌‌خندیدیم بعد که خنده‌اش را می‌خورد، آه می‌کشید و می‌گفت یادش بخیر! فرزانه باور کن بعد این‌ها دیگر دل و دماغ رفتن به سر کار و شیفت ندارم. خیلی کنارِ هم خوش بودیم.
امیر جان یک شبه پیر شد و بخش زیادی از محسانش بعد از جنگ 12 روزه و شهادت همکارانش سفید شد؛ این‌ها را همسر شهید علیزاده با بغض می‌گوید و ادامه می‌دهد: بعد از شهادت دوستان امیر جان، تغییر او را به‌وضوح احساس کردم. وقتی در را باز کردم بسیار موهایش آشفته بود، برخلاف همیشه لبخند بر روی لب نداشت و با حالتی محزون سلام و احوالپرسی کرد، وقتی علت پریشانی‌اش را پرسیدم از من خواست مدتی با او صحبت نکنم و من در سکوت تنها برایش چای ریختم و حدود یک تا دو ساعت به او زمان دادم تا آرام گیرد.
سکوت شهید علیزاده بالاخره شکسته شد و سفره دلش را پیش محرم اسرارش، فرزانه مداحان که شریک تمام پستی‌ها و بلندی‌های زندگی‌اش بوده است، باز کرد.
مداحان می‌گوید: امیر شروع به تعریف کردن از مأموریتش کرد؛ از دیدن پیکر دوستانش گفت. از اشک‌هایی که بی‌اختیار بر گونه‌اش روان می‌شد، از نهیب زدن به خودش که باید خودش را دوباره جمع‌وجور کند و از مأموریتی که به هر شکلی باید ادامه می‌یافت.
او وقتی از بی‌تابی‌های همسرش می‌گوید، خودش نیز بی‌تاب می‌شود، بغض می‌کند و خودش را به سختی کنترل می‌کند تا مبادا اشک حزنی در فراق همسرش بریزد، همسری که حالا به آرزوی دیرینه‌اش، شهادت رسیده است.
مداحان بیان می‌کند: آنچه بیش از همه امیر را آزار می‌داد، احساس عذاب وجدان از این بود که خودش اسامی برخی از نیروهایی را که به شهادت رسیده بودند را برای اعزام نوشته بود البته خود امیر جان هم بارها برای اعزام درخواست داده بود اما به او گفته بودند باید بماند چرا که نیروها به دانش و تجربه او نیاز داشتند.
امیر مدام بهانه رفتن می‌گرفت و بی‌تابی می‌کرد و می‌گفت: چرا دوستانم باید بروند و شهید شوند و من جا بمانم. مداحان این را می‌گوید و بیان می‌کند: همین اتفاقات باعث شد همسرم در جنگ رمضان اصرار بیشتری برای اعزام داشته باشد. همسر شهیدم می‌گفت نمی‌تواند نیروهایش را به مأموریت بفرستد و بعد خودش بنشیند و منتظر بماند؛ اگر قرار است نیروها بروند، خودش نیز باید همراه آنها باشد.
او ادامه می‌دهد: همسرم به مسئولان گفته بود در شرایط جنگی نمی‌توان تا این اندازه آزمون و خطا کرد و نیروهایی که تجربه لازم را ندارند به منطقه فرستاد پس باید خودش که آموزش‌های لازم را دیده در چنین شرایطی کار را پیش ببرد.
رضایتی که برای او آسان نبود
تقریباً هر بار همسرم برای مأموریت، حتی مأموریت‌های ساده کاری، علمی یا ورزشی از خانه خارج می‌شد، بعد از رفتنش گریه می‌کردم؛ این‌ را مداحان می‌گوید و بیان می‌کند: در یکی از مأموریت‌های امیر جان در جنگ ۱۲ روزه ابتدا در آغوشش گریه ‌کردم و با تمام جان و دلم از او ‌خواستم برود اما برگردد؛ درست خاطرم هست مقابل در ایستادیم، از زیر قرآن ردش کردم و گفتم: «برو، اما برگرد. نروی شهید شوی. من طاقت دوری تو را ندارم.» و امیر با همان آرامش و طمأنینه همیشگی‌اش گفت: «برمی‌گردم، تو فقط گریه نکن و به خدا توکل داشته باش.»
همسر شهید علیزاده می‌گوید: شب احیای امسال اصرار داشتم که چون تازه از مأموریت بازگشته است کمی استراحت کرده و بعد برای مراسم احیا بیرون برویم اما همسرم در پاسخ به اصرار من گفت شب نوزدهم ماه رمضان است، معلوم نیست شب بیست‌ویکم یا بیست‌وسوم دوباره مأموریت پیش بیاید یا نه؛ شاید این آخرین شب احیایی باشد که بتوانیم با یکدیگر بگذرانیم.
بغض می‌کند، سرش را پایین می‌اندازد، قطره اشکی از گوشه چشمانش فرو می‌غلتد، او دارد خاطرات آن شب را سطر به سطر مرور می‌کند و چه تلخ است مرور عاشقانه‌هایی که حالا به خاطره بدل گشته‌اند.
مداحان می‌گوید: امیر آقا از من پرسید اگر دوباره تماس بگیرند و از او بخواهند برود، آیا من رضایت می‌دهم؟ و من بدون لحظه‌ای تردید پاسخ داده و گفتم: «صددرصد. اصلاً این سؤال را از من نپرس. قطعاً رضایت دارم.» و امیرم با شنیدن این جمله آرامش زیادی پیدا کرد.
دلم می‌خواست امیر کنارم باشد و زندگی طبیعی و روزمره‌مان ادامه پیدا کند، اما پا روی دلم گذاشتم و رضایت دادم. این‌ها را می‌گوید و دقایقی بین ما سکوت حکم فرما می‌شود...
مداحان سکوت را می‌شکند و ادامه می‌دهد: تماس‌هایمان محدود بود، اما هر بار که امیر آقا با من تماس می‌گرفت پیگیر حال مردم و وضعیت خیابان‌ها می‌شد و همیشه می‌پرسید مردم چه می‌کنند و جمعیت در خیابان‌ها بیشتر شده یا کمتر؟ و من هر بار تلاش می‌کردم او را مطمئن کنم که مردم در صحنه حضور دارند.
از مردم مبعوث شده و اجتماعات که حرف می‌زند، یکباره خاطره‌ای در ذهنش پر رنگ می‌شود و می‌گوید: روز دوم جنگ، بعد از سحر خبر شهادت رهبر انقلاب را از تلویزیون شنیدم و همان لحظه دنیا بر روی سرم فرو ریخت. با همسرم تماس گرفتم  و گریه‌کنان گفتم: «یتیم شدیم، بدبخت شدیم.» و به پهنای صورت اشک می‌ریختم. به امیر آقا گفتم دیگر دلم طاقت ندارد باید بروم حرم امام رضا (ع) بلکه این غم جانکاه قدری تسلی پیدا کند، در و دیوار خانه دارند مرا می‌خورند.
مداحان ادامه می‌دهد: درست از همان روز حضور ما در اجتماعات آغاز شد، هربار که با همسرم در مورد اجتماعات صحبت می‌کردم می‌گفت مردم پشتوانه ما در جبهه هستند، وقتی هم که خودش در ایام مرخصی بود من را در اجتماعات همراهی می‌کرد و از عظمت حضور مردم شگفت‌زده می‌شد.
او ادامه می‌دهد: امیر آقا معتقد بود اگر مردم برای لحظه‌ای سرد شوند و از حضور در صحنه دست بکشند، کار نیروهایی که در میدان هستند نیز بی‌معنا می‌شود، همسرم می‌گفت اگر نیروها در جبهه با قدرت و اعتمادبه‌نفس کار می‌کنند، پشتوانه آنها مردم هستند و حضور مردم است که به مسئولان و فرماندهان اطمینان می‌دهد جامعه همچنان پای کار است.
۲۹ اسفند؛ انفجاری که همه‌چیز را تغییر داد
فرزانه مداحان از حسرتی می‌گوید که به دل همسرش ماند، او ادامه می‌دهد: آقای علیزاده خیلی دوست داشت سال تحویل در کربلا باشیم، حتی ثبت‌نام کرده و عکس گذرنامه‌هایمان را هم فرستاده بودیم، اما با آغاز جنگ، این سفر منتفی شد.
همسر شهید بیان می‌کند: 28 اسفند ماه و در آستانه سال نو دل و دماغ چیدن سفره هفت‌سین و خانه‌تکانی را نداشتم اما غبار از خانه بر می‌گرفتم چرا که هر لحظه احتمال می‌دادم همسرم بازگردد. از شب جمعه حال عجیبی داشتم، تا سحر مقابل تلویزیون نشستم و گریه ‌کردم. گاهی با خودم فکر می‌کردم شاید برای همسرم اتفاقی افتاده باشد، اما بلافاصله این فکر را از ذهنم می‌زدودم و به خودم ایمان می‌دادم حال امیر خوب است.
مداحان که حالا دلیل تمام این بی‌تابی‌هایش را می‌داند، برایمان می‌گوید: ۲۹ اسفند، حوالی نماز ظهر، پس از یک عملیات موفقیت‌آمیز، همسرم به استراحتگاه بازگشته بود تا نماز ظهر را بخواند، در همان زمان، انفجار نخست رخ می‌دهد، امیر آقا از سوئیت خارج می‌شود و در حالی که برای کمک به نیروهایی که در ساختمان مجاور گرفتار شده بودند حرکت می‌کند، انفجار دوم رخ می‌دهد.
او ادامه می‌دهد: همکاران امیر برایمان تعریف کردند که تعدادی از نیروها در ساختمان گرفتار شده بودند و شهید علیزاده برای نجات آن‌ها وارد عمل می‌شود تا آن‌ها را نجات دهد اما هنگام خارج شدن از منطقه، انفجار سوم در نزدیکی او رخ می‌دهد و موج انفجار، امیر را به سمت ساختمان پرتاب می‌کند و برخورد با ساختمان باعث آسیب شدید به گردن و ستون فقرات و کمرش می‌شود و همین انفجار در نهایت به شهادت مرد زندگی‌ام منجر شد.
همسر شهید علیزاده از آن روزی می‌گوید که خبر شهادت مرد زندگی‌اش را به او دادند، او بیان می‌کند: آماده شده بودم تا به خانه مادرم بروم در همین زمان، برادر شوهرم تماس گرفت و از من خواست چند دقیقه‌ای منتظرشان بمانم، وقتی رسیدند متوجه شدم چشمانشان قرمز بود و لباس مشکی به تن داشتند؛  همان لحظه به دلم افتاد که احتمالا برای همسرم اتفاقی رخ داده است.
مداحان ادامه می‌دهد: در طول مسیر بارها پرسیدم چه اتفاقی افتاده و هربار پاسخ روشنی دریافت نکردم؛ دیگر از مقدمه‌چینی خسته شده بودم و صریحاً گفتم اگر اتفاقی برای امیر آقا افتاده بگویید، من توان شنیدن حقیقت را دارم. در نهایت با گریه خبر را به من دادند و گفتند: «امیر رفت پیش شهدا.»
نمی‌دانم چه قدر طول کشید تا به منزل خانواده همسرم برسیم، مات و مبهوت مانده بودم، هیچ صدایی را نمی‌شنیدم، گیج و منگ بودم فقط مهمانان، دوستان و آشنایان را می‌دیدم که با لباس‌های مشکی برای عرض تبریک و تسلیت نزد ما می‌آمدند. این‌ها را فرزانه مداحان می‌گوید و بیان می‌کند: چشمانم مدام به در بود، منتظر بود در باز شود و امیر وارد شود اما درست لحظه‌ای که عکس همسرم را وارد خانه کردند دنیا بر سرم آوار شد.
لحظه دیدار نزدیک است...
آخرین وداع باید باشکوه باشد، باید امیر جان را می‌دیدم تا باور می‌کردم از مأموریت برگشته است، با تنی رنجور و مجروح آمده و من به وصالش رسیده‌ام. این‌ها را همسر شهید علیزاده می‌گوید و بیان می‌کند: فردای اعلام خبر شهادت، پیکر همسرم به مشهد رسید؛ اصرار داشتم که حتماً باید همسرم را ببینم؛ برخی می‌گفتند پیکر شرایط مناسبی ندارد، عده‌ای می‌گفتند قسمت‌هایی از پیکر وجود ندارد، اما من از حرفم کوتاه نیامدم و تأکید کردم که حتی اگر چیزی از همسرم باقی نمانده باشد، باز هم باید او را ببینم، حتی یک تکه لباس هم برایم کافی بود.
مداحان یعقوب‌وار به دنبال یوسف گمگشته‌اش می‌گشت تا بوی پیراهن امیرش روح خسته‌اش را التیام بخشد.
او می‌گوید: یک بار در حضور خانواده‌ها با امیر جان وداع کردم، با او صحبت می‌کردم که یک باره چشم‌هایش را باز کرد، این را تمام اطرافیان دیدند، همه می‌گفتند امیر هنوز زنده است چراکه پلاستیکی که پیکر درون آن قرار داشت هم بخار گرفته بود بنابراین دوباره همسرم را برای تست حیات بردند و اعلام کردند که همسرم به علائم حیات ندارد.
به بازگشت امیر جان خیلی امید بسته بودم اما با خبر قطعی شهادتش، تمام امیدم تبدیل به یأس گشت، این را مداحان می‌گوید و ادامه می‌دهد: درخواست کردم که تنهایی با امیر آقا مراسم وداع داشته باشم، ما 13 سال دوشادوش هم خستگی را خسته کردیم و حالا این حق ما بود که در خلوتی دو نفره، خاطرات را ورق بزنیم و خدا را شکر که این خواسته من و امیر جان محقق گشت.
همسر شهید علیزاده اظهار می‌کند: وقتی وارد محل نگهداری پیکر شدم، تنها بودم پیکر را برایم باز کردند و ما را تنها گذاشتند، بالای سر امیر نشستم، صورتم را به صورتش نزدیک و شروع به صحبت کردم، هر دو چشم همسرم باز شد و من این اتفاق را از کرامات شهید می‌دانم و احساس می‌کنم که همسرم با نگاهش به من پیام داد که تنها نمانده‌ام.
او ادامه می‌دهد: امیر چشم‌هایش را باز کرد، به او گفتم می‌فهمم با چشمانت با من حرف می‌زنی و می‌گویی کنارم هستی و حواست به من هست.
مداحان با بغض ادامه می‌دهد: با امیر از هر دری حرف زدم، از خاطرات مشترکمان گفتم؛ از شوخی‌هایی که با هم می‌کردیم و از اینکه رابطه‌مان تا چه حد دوستانه و صمیمی بود؛ در همان خلوت، خاطرات خنده‌دارمان را به یاد آوردم و شروع به خندیدن کردم و درست در همان لحظه گوشه لب امیر آقا نیز حرکت کرد و حالتی شبیه لبخند در چهره‌اش ایجاد شد.
این را می‌گوید و سکوت می‌کند، سکوتی مغموم.
مداحان بعد از دقایقی سکوت را شکسته و ادامه می‌دهد: بعد از آنکه لبخند امیر آقا را دیدم نتوانستم خودم را کنترل کنم و با گریه از خودش پرسیدم بعد از تو چه کسی قرار است مرا بفهمد و بخنداند؛ نزدیک دو ساعت کنار پیکر همسرم ماندم و هر حرفی را که طی تمام سال‌های زندگی مشترکمان در دل داشتم، به او گفتم؛ از گلایه‌ها گرفته تا محبت‌ها و درد دل‌ها.
او ادامه می‌دهد: صورتم را روی صورت همسرم گذاشتم و گفتم دو شب است نخوابیده‌ام، دلم برایت تنگ شده و فقط می‌خواهم چند دقیقه کنار تو آرام بگیرم، در آن لحظات کوتاه، گویی گرمای وجود من، سرما و انجماد پیکر سرد امیر را در هم شکست؛ احساس می‌کردم خود  امیر کنار پیکر ایستاده‌ است و همین حضور امیر مایه تسلی و آرامش من بود.
مداحان از مراسم خاکسپاری همسرش می‌گوید، از تربت حرم امام حسین (ع) که از سال 88 محفوظ باقی مانده بود تا در نهایت بر روی پیکر شهید قرار بگیرد. او می‌گوید: سالها بود که تربت حرم حضرت سیدالشهدا را به عنوان هدیه دریافت کرده بود، چند وقت پیش یکباره چشم امیر به آن افتاد و به من گفت این تربت را دم دست بگذار تا اگر کسی از دنیا رفت استفاده کنیم، خاطرم هست که با دلخوری گفتم چرا نفوس بد می‌زنید، چرا نمی‌گویید اگر طفلی به دنیا بیاید کامش را با تربت باز کنیم.
او خاطرات را مرور می‌کند و بیتی آرام آرام در گوشه ذهنم تکرار می‌شود:
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من به خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود
فرزانه مداحان، همسر شهید علیزاده خاطرات را یک به یک ورق می‌زند، او می‌گوید و من سراپا گوش می‌شوم برای شنیدن خاطراتی که تمام دنیای اوست. او خاطرات چهار هزار و ۴۲۱ روز زندگی‌شان را مرور می‌کند، و من به روایت پستی‌ها و بلندی‌های زندگی‌شان گوش می سپارم و در دل صبر او در فراق همسر شهیدش را می‌ستایم.
انتهای خبر/