به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه تحلیلی خبری «صبح توس»؛ قریب به ۴ ماه است که مشهد علاوه بر نگاه پر مهر امام رئوف، آغوش پدرانهای برای یک ملت بازکردهاست. از آن روزیکه صدای شکستن شیشههای بیت رهبری آمد و کاخ آرزوهای یک ایران فروریخت هشت ماه گذشته است و حالا رواق دارالذکر بیت رهبری شدهاست.
مردم گروه گروه میآیند و آقای شهید ایران، زهرای ۱۸ ماهاش را به سینه چسبانده، و به مهمانانش خوشآمد میگوید. دست مجروحش را بر سر اهل ایران میکشد و با همان لبخند گرم و پُر مهرش دل همه را میبَرَد.
روشنی دارالذکر به چلچراغ آویخته در آن بالا نیست، به چشمهای مردمی است که گاهی از اشک پر میشود، گاهی لبریز از آتش خشم و کینه و نفرت از دشمنان است و گاهی که یاد خاطرات خوش حضور آقای شهید ایران میاُفتد، به لبخند مینشیند. قاب عکس زهرای شهید میان دارالذکر میدرخشد و انگار صدای خندههای معصوم و کودکانهاش مدام زیر سقف رواق میچرخد.
به دارالذکر میروم تا کمی دل سبک کنم و با اهالی آنجا صحبت کنم. میدانم این روزها دلهای زیادی روانه مزار آقای شهید ایران است. چرا که ایام فاطمیه نزدیک است و مردم مثل هرساله چشم به تلویزیون دارند تا روضه را از بین رهبری ببینند و با حضرت آقا اشک بریزند اما افسوس که امسال بانی روضهها پایش به دارالذکر باز شده است.
کنار یکی از دربهای رواق ایستادهام. چند دقیقه بعد خانمی با کودکی حدودأ سه چهار ساله که سرش را روی شانه مادر گذاشته و خوابیدهاست کنارم میایستد. با سختی کتاب دعا را باز میکند و مشغول خواندن حدیث کساء میشود. به او میگویم: اجازه بدهید کمک کنم و پسرتان را در آغوش بگیرم تا شما راحتتر دعا بخوانید. لبخندی میزند و میگوید: نه باید پسرم درآغوشم باشد و با هم دعا بخوانیم تا او هم بشنود. پسرم خیلی آقا را دوست داشت و هر زمان تلویزیون ایشان را نشان میداد، صفحه را میبوسید و برای ایشان دست تکان میداد. بعد از شهادت حضرت آقا هر روز که همسرم از سرکار میآید با موتور به حرم میآییم و پسرم را پیش آقا میآوریم. حالا همه آرزویش این شده که برود آن جلو و عکس آقا را ببوسد. امیدوارم که روزی بتوانیم مزار آقا را در آغوش بگیریم. حدیث کساء را نذر آقا کردم چون فاطمیه است و دیگر آقا نیست.
بغضش میشکند. اشکها سرازیر میشود و نگاهش به سمت مزار رهبرشهید کشیده میشود. دیگر مزاحم خلوتش نمیشوم و او را تنها میگذارم. به طرف یکی از خادمینی که در رواق است میروم و از او میخواهم از حسوحال خدمت در رواق بگوید.
خانم خادم لبخندی میزند و میگوید: هم تلخ و هم شیرین است. همه خادمینی که شیفت خدمت را در اینجا میگذرانند روزی آرزو داشتند خادم بیت رهبری باشند. این برایشان تلخ است که حالا اینجا خادم مزار رهبرشهید هستند. اما شیرین است چون در کنار آقاییم. اینجا پُر از حس خوب است. وجود حضرتآقا خصوصأ زهرای شهید ایشان برای مردم تبدیل به یک پناهگاه شدهاست. انگار مردم بعد از زیارت برای حرفهای خودمانی کنار پدر میآیند تا دردودلهای خود را به آقا بگویند و ایشان را واسطه حاجاتشان با امام رضا علیه السلام قرار بدهند. خوشحالیم که بالأخره خادم بیت رهبری شدیم.
بغض به گلویش مینشیند و لبخند تلخی میزند. از او دور میشوم و به بیرون رواق میآیم. همان جلو در خروجی آقایی نوزادش را در آغوش گرفته و نشستهاست. کودک کمی بیتابی میکند. شیشه شیرش را آماده میکند و به او میدهد. با او همصحبت میشوم و میگویم: میخواهید تا به شما کمک کنم؟
در جواب با طمأنینه پاسخ میدهد: ممنون. الأن آرام میشود وقت خوردن شیشهاش است. مادرش به رواق و زیارت حضرت آقارفته است. کم کم میآید. وقتی میپرسم چرا خودش به زیارت نمیرود، میگوید: من رفتم. حالا نوبت مادرش است. ما از کاشمر آمدهایم. هرشب به برادر امام رضا علیه السلام در امامزاده سیدمرتضی سلام میدهیم. امروز آمدیم تا هم سلام برادر را به برادر برسانیم و هم آقای شهید را زیارت کنیم. همسرم بعد از شنیدن خبر شهادت حضرت آقا خیلی حالش بد شد چون دخترم را باردار بود. همانجا از امام رضا علیه السلام خواستیم مادر و بچه را سالم نگهدارد. دوماه بعد شهادت حضرت آقا دخترم بهدنیا آمد. میخواستیم نامش را مطهره که یکی از القاب حضرت زهرا سلام الله علیها است بگذاریم اما بهیاد زهرای شهید نامش را زهرا گذاشتیم. انشاءالله دخترم در مسیر حضرت زهرا باشد و آقای شهیدمان برای عاقبت بخیریاش دعا کند.
مادر زهرا کوچولو آمد و بعد از کمی خوشوبش از جمع آنان جداشدم. دارالذکر حالا فقط محل ذکر نیست. خانه پدری شدهاست. خانهای که هرکسی غمها و شادیهایش را برمیدارد و میآید تا برای پدر همیشگی امّت تعریف کند. چراغ دارالذکر حالا چهار ماه است که پُر فروغتر از همیشه شدهاست.
پایان خبر/
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نظر را شما بگذارید!