به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»؛ ساعت ۱۸ قرارمان مقابل منزل سید است. اعضای گروه یکی‌یکی خودشان را به نشانی‌ای که پیش‌تر پیامک شده می‌رسانند تا جمع کامل شود. چند دقیقه‌ای نمی‌گذرد که همه می‌رسند. یکی از بانوان زنگ خانه را می‌زند. لحظاتی بعد، پیرمردی بلندقد و نحیف 

و با کلاه سبز در را باز می‌کند؛ چهره‌ای متبسم و رفتاری صمیمی دارد، خوش‌آمد می‌گوید و میهمانان را به داخل منزل راهنمایی می‌کند.

خانه کوچک و دلنشین است؛ از همان خانه‌هایی که تجمل چندانی در آنها دیده نمی‌شود، اما حس خوب زندگی در گوشه‌گوشه‌اش جریان دارد.

با این حال، آنچه در نخستین نگاه بیش از هر چیز جلب توجه می‌کند، حال‌وهوای متفاوت خانه است. در و دیوار این منزل از ولایت‌پذیری، پایبندی به انقلاب و ایستادن پشت نظام سخن می‌گوید و عکس رهبر انقلاب بر دیوار خودنمایی می‌کند.

حاج‌خانم در داخل منزل منتظر میهمانان است و با روی گشاده از آنان پذیرایی می‌کند. فضای خانه صمیمی است؛ اما قرار است در همین خانه، روایت سال‌هایی شنیده شود که بخش مهمی از تاریخ انقلاب و دفاع مقدس را در خود جای داده است.

چند لحظه بعد، علی نیک‌یاد، فرمانده ناحیه مقاومت بسیج نیشابور، سر صحبت را باز می‌کند و به نمایندگی از کمیته خادمان شهدا از زحمات آقا سید تقدیر می‌کند؛ کمیته‌ای که هر هفته به منزل یکی از خانواده‌های شهدا یا جانبازان دفاع مقدس می‌رود و ضمن دلجویی از این بزرگواران، بر ادامه راه شهدا و جانبازان تأکید می‌کند.

حالا نوبت سید است که از خودش بگوید؛ از کودکی، از سال‌های پیش از انقلاب، از خیابان‌های نیشابور، از روزهای پرالتهاب مبارزه، از جهاد سازندگی، از ماشین‌آلات و معادن و سرانجام از جاده‌هایی که در دل هورالعظیم و زیر آتش دشمن ساخته می‌شوند.

سیزده‌سالگی؛ آغاز روزهای سخت


سید علی حسینی خودش را این‌گونه معرفی می‌کند: سید علی حسینی هستم، فرزند سید علی‌اصغر، متولد خرو سفلا.

روایت زندگی‌اش اما خیلی زود با فقدان و تنهایی گره می‌خورد. خودش می‌گوید: در ۱۳ سالگی پدرم را از دست می‌دهم. پدرم روحانی بود و وصیت کرده بود که به حوزه بروم. بعد از فوت ایشان، خودمان هم رفتیم حوزه، اما گفتند آن زمان شهریه‌ای نیست و نمی‌شود. از طرف دیگر مادرم ازدواج کرد و من تنها ماندم. یک خواهر هم داشتیم که مادر شهید است.

این تنهایی، خیلی زود سید را با سختی‌های زندگی آشنا می‌کند؛ اما در همان سال‌ها، مسیر دیگری نیز پیش روی او قرار می‌گیرد؛ مسیری که بعدها به فعالیت‌های انقلابی و خدمت در جبهه‌های دفاع مقدس منتهی می‌شود.

سال ۱۳۵۴؛ ماجرای خودروهایی که به رانندگان ایرانی نرسید

یکی از خاطراتی که سید از سال‌های پیش از انقلاب با جزئیات به یاد دارد، به سال ۱۳۵۴ بازمی‌گردد؛ ماجرایی که به گفته خودش، نگاهش را نسبت به ساختار حکومت پهلوی بیش از پیش تغییر می‌دهد.

وی توضیح می‌دهد: در آن سال قرار است خودروهایی از خارج وارد کشور شود و در اختیار رانندگان پایه‌یک دارای گواهینامه بین‌المللی و عضو سندیکای مرکز قرار بگیرد.

سید می‌گوید: آن زمان داشتن گواهینامه پایه‌یک بین‌المللی کار ساده‌ای نبود و ما از نیروهای متخصص این حوزه بودیم. قرار بود خودروهای خارجی، از جمله بنزهای مونتاژ خارج، وارد شود و به رانندگان واجد شرایط تحویل بدهند. حتی قرار بود ما حدود ۶ سال با این خودروها کار کنیم و بعد مالک آن شویم و این برای راننده‌ها امتیاز بسیار خوبی بود.

اما وقتی برای تحویل خودروها مراجعه می‌کنند، ماجرا تغییر می‌کند.

سید با یادآوری آن روز می‌گوید: وقتی رفتیم ماشین‌ها را تحویل بگیریم، گفتند دستور آمده و آمریکا گفته اصلاً حق ندارید از ایران برای این ماشین‌ها نیرو بگیرید؛ خودمان نیروهایشان را تعیین می‌کنیم.

این جانباز گرانقدر با تلخی ادامه می‌دهد: در نهایت راننده‌های این ماشین‌ها را از ترکیه آوردند و برای بخش دیگری از کار هم نیروهای خارجی آوردند و ماشین‌ها را تحویل آنها دادند. ما را هم حدود یک سال معطل کردند و در نهایت دست خالی برگشتیم.

سید معتقد است این اتفاق برای او و دیگر رانندگان ایرانی بسیار سنگین بوده است و می‌گوید: ما آن زمان نیروی نخبه این حوزه بودیم. گرفتن گواهینامه پایه‌یک بین‌المللی خیلی سخت بود، اما با این حال به نیروی ایرانی اعتماد نکردند.

وی مکثی کرده و ادامه می‌دهد: همین اتفاق باعث شد کینه حکومت پهلوی بیشتر در دل ما بنشیند و با خودمان بگوییم باید این رژیم را سرنگون کنیم.

نیشابور در روزهای انقلاب

با نزدیک شدن به روزهای انقلاب، فعالیت‌های سید نیز بیشتر می‌شود. خودش می‌گوید خاطرات زیادی از آن روزها دارد؛ از نصب اعلامیه و فعالیت‌های انقلابی گرفته تا حضور در تظاهرات نیشابور.

یکی از خاطراتی که با جزئیات به یاد دارد، مربوط به روزی است که در نیشابور تیراندازی می‌شود و تعدادی از مردم و جوانان زخمی می‌شوند.

سید روایت می‌کند: یک روز که در نیشابور تیراندازی شده بود، سه، چهار یا پنج نفر از بچه‌ها زخمی شدند. مجبور شدم آنها را عقب وانت بگذارم و به بیمارستان برسانم. حتی در بیمارستان هم اجازه نمی‌دادند به‌راحتی مجروحان را منتقل کنیم. از کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف مسجد جامع رفتیم تا خودمان را به بیمارستان برسانیم.


اما ماجرا همان‌جا تمام نمی‌شود

وی ادامه می‌دهد: وقتی دارو برای مجروحان نوشته شد، دیدم بیمارستان را دوباره محاصره کرده‌اند و اجازه نمی‌دهند برای تهیه دارو برویم. فضای شهر بسیار ملتهب بود؛ تیراندازی می‌شد، گاز اشک‌آور می‌زدند و هر لحظه امکان درگیری وجود داشت.

سید از فعالیت‌های گروه‌های مختلف در آن روزها نیز یاد می‌کند و می‌گوید مسجد جامع و دبیرستان خیام از جمله مکان‌هایی هستند که نیروهای انقلابی در آنها فعالیت دارند.

وی. توضیح می‌دهد: هسته اصلی نیروهایی که بعدها در جریان بسیج و فعالیت‌های انقلابی شکل می‌گیرند، در همان جمع‌ها بودند. شهید احمدی و بچه‌های اصلی آنجا حضور داشتند و بعد نیروها در مساجد مختلف تقسیم می‌شدند. من و حدود ۱۰ نفر دیگر در نقاط مختلف شهر فعالیت می‌کردیم.. چه‌ها حدود ۱۰ نفر بودند، اما در همه جای نیشابور پخش می‌شدیم؛ چون فعالیت ضدانقلاب هم زیاد بود و باید شناسایی و مراقبت می‌کردیم.

برادری که شهید می‌شود

در میان خاطرات آن روزها، نام برادر شهید سید نیز به میان می‌آید؛ برادری که به گفته او از یک مادر هستند و در شمار شهدای دانش‌آموز قرار می‌گیرد.

سید می‌گوید: برادرم شهید شد. او از اولین شهدای دانش‌آموز بود و در خانه ما هم بزرگ شده بود و علاقه زیادی به فعالیت‌های انقلابی داشت.

برای سید، روایت انقلاب با نام شهدا عجین است؛ آدم‌هایی که در کنارشان زندگی کرده، فعالیت کرده و بعدها شاهد شهادتشان بوده است.

از سپاه تا جهاد سازندگی


پس از پیروزی انقلاب، سید علاقه دارد وارد سپاه شود؛ اما تخصص فنی‌اش مسیر دیگری برای او رقم می‌زند.

وی می‌گوید: «ما می‌خواستیم وارد سپاه شویم. حتی شیخ علی و دوستان برنامه‌هایی داشتند، اما گفتند حاج‌آقای حسینی چون فنی است، بیشتر به درد ما می‌خورد و بهتر است در کارهای فنی استفاده شود.

به این ترتیب، مسیر سید به جهاد سازندگی می‌رسد؛ جایی که به گفته خودش، خدمت فقط یک عنوان نیست و باید برای هر کاری که روی زمین مانده، راهی پیدا کرد.

سید از شرایط سخت آن روزها می‌گوید: از حضور در روستاها، امکانات محدود و خانواده‌هایی که با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. آن زمان خانواده‌هایی بودند که حتی برای جهیزیه دخترانشان مشکل داشتند. ما باید هفته‌ای به روستا می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. امکانات کم بود، اما کار زیاد بود و باید انجامش می‌دادیم.

راه‌اندازی معادن نیشابور

یکی از مأموریت‌های مهم سید در جهاد سازندگی، راه‌اندازی معادن نیشابور است.

وی می‌گوید: چهار معدن در نیشابور بود که قرار بود راه‌اندازی شود. اما معدن فقط اسمش معدن نیست؛ کمپرسور می‌خواهد، نقاله می‌خواهد، تجهیزات و نیروی کار می‌خواهد. کارگرها هم به دلیل تعطیلی معادن، خانه‌نشین شده بودند.

سید با اشاره به اینکه من و همکارانم ابتدا وضعیت معادن را بررسی کرده و سپس برای هر بخش برنامه‌ریزی انجام می‌دهیم. همه معدن‌ها را یکی‌یکی بررسی کردیم و کارگران را فراخواندیم. هرکسی مسئولیتی داشت، همان مسئولیت را پذیرفت و دوباره کار را شروع کردیم. در نهایت چهار معدن و دو معدن نمک را راه‌اندازی کردیم.

این فعالیت‌ها، تجربه و تخصص سید در حوزه ماشین‌آلات و حمل‌ونقل را بیشتر می‌کند؛ تجربه‌ای که بعدها در جبهه به کار می‌آید.

شهید رحمتی؛ مردی که تخصصش را به جبهه برد

سید در ادامه از شهید رحمتی یاد می‌کند؛ جوشکاری ماهر که تخصصش در جبهه بسیار مورد نیاز است.

او می‌گوید: شهید رحمتی جوشکار بسیار خوبی بود. در میدان بار جایی گرفته بود و کار جوشکاری انجام می‌داد. سازه‌هایی را که برای پل‌سازی و کارهای مهندسی لازم بود، می‌ساخت.

اما وقتی صحبت از اعزام به جبهه می‌شود، مسئولان با رفتن او مخالفت می‌کنند؛ چرا که تخصصش برای کارهای فنی مورد نیاز است.

سید می‌گوید: می‌گفتند کار شهید رحمتی خیلی خوب است و به او نیاز داریم. اما ما تصمیم گرفته بودیم برویم. حتی استعفا نوشتیم، ولی در نهایت رفتیم.

نخستین اعزام؛ پشت فرمان کمپرسی

سید از نخستین اعزامش به جبهه نیز با جزئیات یاد می‌کند: «یک گروه از اینجا راه افتادیم و بار اول به سرپرستی آقای سکاکی رفتیم. حدود هفت، هشت یا ده نفر بودیم و چند نفرمان هم پایه‌یک داشتیم.»

او می‌گوید: دو بار به عنوان راننده کمپرسی به جبهه می‌رود، اما بیشتر مأموریت‌هایش در حوزه مدیریت و مسئولیت ماشین‌آلات است.یک بار خودم پشت کمپرسی رفتم و بعد بیشتر مسئولیت ماشین‌آلات را به عهده گرفتم. در جبهه هرجا نیاز بود، باید کار را انجام می‌دادیم.»

گردان جوادالائمه و چهارصد کمپرسی

با گذشت زمان، ساختار نیروهای مهندسی رزمی گسترده‌تر می‌شود.

سید با اشاره به شکل‌گیری تیپ ثامن‌الائمه می‌گوید: بعد از عملیات والفجر، تیپ ثامن‌الائمه تشکیل شد و سه گردان داشت. گردان جوادالائمه هم نیروهای نیشابور و سبزوار را در خودش داشت.
، شهید شمس‌آبادی از سبزوار فرمانده گردان است و پس از شهادت او، مسئولیت به افراد دیگری واگذار می‌شود.

سید نیز به عنوان مسئول ماشین‌آلات معرفی می‌شود



وی می‌گوید: در پایگاه شهید کاویانی حدود ۴۰۰ دستگاه کمپرسی داشتیم. جاده می‌ساختیم و در بعضی نقاط عمق آب دو، چهار یا حتی شش متر بود. ماشین‌ها باید دو شیفت و گاهی سه شیفت کار می‌کردند.

شرایط به قدری حساس است که حتی برای جلوگیری از تداخل ماشین‌ها، برنامه‌ریزی و ساماندهی جداگانه انجام می‌شود.

سید با اشاره به اینکه به هر جوری کارت‌های ماشین‌ها را جدا کرده بودیم که شلوغ نشود. هواپیماهای عراقی هم مرتب می‌آمدند و منطقه را می‌زدند، اما کار شب و روز ادامه داشت.

فانوس‌هایی که جای چراغ را می‌گیرند

در شب، روشن کردن چراغ خودروها می‌تواند موقعیت نیروها را لو بدهد.

سید توضیح می‌دهد: شب‌ها نمی‌توانستیم چراغ روشن کنیم. دشمن اگر نور می‌دید، منطقه را می‌زد. برای همین گروهی داشتیم به نام گروه فانوس. فانوس‌ها را نفت می‌کردند و با فاصله مشخص می‌گذاشتند تا راننده‌ها از روی آنها جهت مسیر را پیدا کنند.

وی ادامه می‌دهد: در شب صدا بیشتر انعکاس پیدا می‌کند. اگر دشمن متوجه می‌شد، کار مختل می‌شد. راننده باید با یک کمپرسی ۱۰ تنی، بدون چراغ، در تاریکی حرکت می‌کرد و مراقب بود داخل هور نیفتد.»

هورالعظیم؛ جاده‌ای ۳۰ کیلومتری در دل آب

سید در ادامه به یکی از سخت‌ترین مأموریت‌های خود اشاره می‌کند؛ مأموریتی که در هورالعظیم انجام شد و می‌گوید: قرارگاه کربلا مأموریت احداث جاده‌ای را به واحدهای مهندسی رزمی جهاد خراسان می‌دهد. این جاده باید به سمت جنوب‌غربی العماره عراق پیش برود و تقریباً ۳۰ کیلومتر داخل هور احداث شود.
برای احداث جاده باید خاک را از فاصله زیادی حمل کنیم و داخل هور بریزیم. مشکل اینجاست که وقتی یک کمپرسی مایلر ۱۰ تنی بارش را تخلیه می‌کند، خاک داخل آب فرو می‌رود و اصلاً چیزی روی سطح نمی‌ماند.

وی بیان می‌کند: متر به متر جلو می‌رفتیم. با هر بار تخلیه، تقریباً یک متر از سطح مسیر شکل می‌گرفت و ماشین بعدی می‌توانست روی همان قسمت جلو برود. دوباره خاک می‌ریختیم و دوباره جلو می‌رفتیم.


پشت هر متر جاده، یک عملیات کامل است

سید تأکید می‌کند: ساخت این جاده فقط ریختن خاک نیست. شاید وقتی اسم جاده را می‌شنویم، تصور کنیم فقط چند دستگاه ماشین می‌آیند و خاک می‌ریزند؛ اما پشت هر متر از این جاده یک مجموعه بزرگ از نیروها و تجهیزات وجود داشت.

وی ادامه می‌دهد: رزمنده‌ای که در خط مقدم ایستاده، اگر جاده دسترسی نداشته باشد، چطور می‌تواند مقاومت کند؟ مهمات باید برسد، نیرو باید برسد، مجروح باید تخلیه شود و همه اینها به جاده نیاز دارد.

به همین دلیل، سید نقش کمپرسی‌های مردمی را در دفاع مقدس بسیار مهم دانسته و بیان می‌کند: این کمپرسی‌ها دولتی نبودند؛ مردمی بودند. از سراسر استان فراخوان می‌شدند و هر گروه حدود ۱۵ روز می‌آمد. بعد از ۱۵ روز گروه بعدی جای آنها را می‌گرفت.

۴۰۰ دستگاه کمپرسی، در سه شیفت، شبانه‌روز در حال فعالیت هستند

گروه نجات؛ آماده برای بیرون کشیدن کمپرسی‌ها از هور، در کنار این ناوگان، گروه نجات نیز حضور دارد.

سید می‌گوید: ما گروه نجات داشتیم و جرثقیل هم داشتند. به محض اینکه یک کمپرسی سر می‌خورد و داخل هور می‌افتاد، نیروهای نجات سریع خودشان را می‌رساندند. اول راننده را نجات می‌دادند و بعد ماشین را با جرثقیل از داخل آب بیرون می‌کشیدند.

اگر خودرو آسیب دیده باشد، مسیر آن مشخص است: اهواز و تعمیرگاه.

ماشین‌هایی که آسیب جدی می‌دیدند، برای بازسازی به اهواز برمی‌گشتند.»

چای، کشمش و ایستگاه صلواتی در دل جبهه

سختی کار فقط خطر دشمن نیست؛ خستگی راننده‌ها نیز باید مدیریت شود.

سید می‌گوید: راننده‌ها خیلی چای می‌خوردند و با کمبود قند مواجه بودیم. گفتیم کشمش برایمان بفرستند. کشمش و خرما تهیه کردیم و در مسیر یک ایستگاه مخصوص چای راه انداختیم.

وی از آقای سیادت، رئیس اتحادیه چاپخانه‌های مشهد، یاد می‌کند که از طریق جهاد خراسان به منطقه آمده است و می‌گوید: آقای سیادت گفت هر کاری اینجا دارید به ما بگویید. ما هم گفتیم یک ایستگاه صلواتی برای راننده‌ها لازم داریم. راننده‌ها از نیمه‌شب تا ظهر کار می‌کردند، خسته و گرسنه می‌شدند و جاده هم بسیار خراب بود. سیادت مسئولیت این ایستگاه را می‌پذیرد و از طریق اتحادیه چاپخانه‌های مشهد برای تأمین امکانات اقدام می‌کند.

وقتی دشمن به هور حساس می‌شود

سید با اشاره به نیمه دوم سال ۱۳۶۵ می‌گوید: دشمن کم‌کم به فعالیت‌های هور حساس می‌شود. بعدها متوجه شدیم توجه دشمن به سمت هورالعظیم رفته است. ما در واقع در حال آماده‌سازی مقدمات عملیات‌های کربلای ۴ و ۵ بودیم و دشمن هم به این منطقه حساس شده بود. با نزدیک شدن به عملیات کربلای ۴ و سپس کربلای ۵، مأموریت‌های نیروهای مهندسی نیز ادامه پیدا می‌کند.

کربلای ۵؛ جاده‌ای که باید زیر آتش باز بماند

در عملیات کربلای ۵، سید و نیروهایش در حوالی خرمشهر و دریاچه ماهی مستقر می‌شوند.

سید می‌گوید: در کنار دریاچه ماهی جاده‌ای می‌ساختیم و این جاده در اختیار بچه‌های ما بود. در همان منطقه هم شهید دادیم؛ شهید رضاییان و شهید بلغمری از سبزوار.

کار ادامه دارد، اما مسیر به شدت زیر آتش است.

وی عنوان می‌کند: نیروها آن طرف منتظر بودند. اگر جاده باز نمی‌شد، مهمات و خدمات نمی‌رسید. بنابراین باید هر طور شده مسیر را باز می‌کردیم. برای استحکام مسیر از سنگ استفاده کردند، اما نتیجه مطلوب نبود. هرچه سنگ می‌ریختیم، چون گرد بود، داخل زمین فرو می‌رفت و جواب نمی‌داد. نشستیم بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که اگر آجر سفالی داشته باشیم، شاید بتوانیم مسیر را باز کنیم. چند بار رفتیم و برگشتیم. زیر پل هم رفتیم و آنجا دشمن مرتب می‌زد. واقعاً چند بار نزدیک بود خودمان هم مورد اصابت قرار بگیریم.

سید ادامه می‌دهد: داخل خرمشهر گشتیم ببینیم کدام ساختمان‌ها ویران شده و از کجا می‌توانیم آجر تهیه کنیم. در نهایت به یک دپو رسیدیم که متعلق به بنیاد مسکن بود و آجر داشت.

اتفاقی که سید آن را یک لطف و گشایش بزرگ می‌داند، رخ می‌دهد.

وی می‌گوید: جالب این بود که مقدار آجر تقریباً دقیقاً به اندازه نیاز ما بود. دیگر لازم نشد خانه‌ای را خراب کنیم. غروب نزدیک است.دکمرشکن می‌رسد و آجرها بارگیری می‌شوند. آفتاب تقریباً غروب کرده بود. کمرشکن آمد، آجرها را بار زدیم و حرکت کردیم. باید سریع می‌رفتیم و برمی‌گشتیم، چون منطقه زیر آتش بود. آجرها به محل مورد نظر می‌رسند و در مسیر ریخته می‌شوند.

سید بیان می‌کند: آجرها را ریختیم و دیدیم جواب داد. مسیر باز شد و حدود ۱۰۰ دستگاه ماشین توانستند از آن عبور کنند.

برای سید، این لحظه یکی از ماندگارترین خاطرات جنگ است و می‌گوید: واقعاً خوشحال شدیم. کار خیلی سختی بود. ما امکانات زیادی نداشتیم، اما نیروهای مردمی و بچه‌های جهاد هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام می‌دادند.

پانزده روزی که دوباره و دوباره تکرار می‌شد

سید تأکید می‌کند که نیروهای مردمی برای حضور در جبهه از زندگی خود می‌گذشتند.هر گروه ۱۵ روز می‌آمد. بعد گروه بعدی جای آنها را می‌گرفت. ماشین‌ها و راننده‌ها متعلق به مردم بودند و زندگی خودشان را داشتند، اما وقتی نیاز بود، می‌آمدند و ۱۵ روز در سخت‌ترین شرایط کار می‌کردند. این چرخه بارها تکرار می‌شود؛ تا زمانی که عملیات‌ها به پایان برسند و نیاز جبهه تغییر کند.

نام شهدا در میان خاطرات سید

در روایت سید، نام شهدا بارها تکرار می‌شود؛ شهید احمدی، شهید رحمتی، شهید دهنوی، شهید شمس‌آبادی، شهید رضاییان، شهید بلغمری و شهید شوشتری.

او از شهید رحمتی به عنوان یک نیروی فنی توانمند یاد می‌کند؛ از شهید دهنوی به عنوان یکی از نیروهای مؤثر در پشتیبانی؛ از شهید شمس‌آبادی به عنوان فرمانده گردان؛ و از دیگر شهدا به عنوان رفقایی که در کنارشان جنگیده است.

این نام‌ها برای او تنها اسامی ثبت‌شده در کتاب‌ها نیستند؛ بخشی از زندگی او هستند.

کربلای ۵؛ زخمی که هنوز پایان نیافته است

اما دفاع مقدس برای سید فقط خاطره نیست؛ بخشی از آن هنوز در جسمش ادامه دارد.

وی در جریان عملیات کربلای ۵ شیمیایی می‌شود و آثار آن تا امروز با او باقی مانده است.

سال‌ها از پایان جنگ گذشته، اما درد و عوارض آن روزها هنوز بخشی از زندگی سید است.

با این حال، وقتی از آن روزها حرف می‌زند، در کلامش حس پشیمانی دیده نمی‌شود.

سید معتقد است؛ آنچه از دستش برمی‌آمده، انجام داده است؛ در روزهایی که کشور به نیروی متخصص، راننده، جهادگر و نیروی پشتیبانی نیاز داشته، کنار نکشیده است.

سرش پیش مردم ایران بلند است

سید اگرچه درد شیمیایی را با خود به امروز رسانده، اما در مقابل مردم ایران سرش را بلند نگه می‌دارد.

او می‌گوید: من اگر به گذشته نگاه می‌کنم، از این بابت خیالم راحت است که هر کاری از دستم برآمده انجام داده‌ام. نگذاشتم کار زمین بماند. هرجا نیاز بوده، رفته‌ام؛ از جهاد سازندگی گرفته تا جبهه و ماشین‌آلات و ساخت جاده.

برای سید، این فقط یک خاطره شخصی نیست؛ نوعی ادای دین به نسلی است که برای انقلاب و کشور هزینه داده است.

او می‌گوید: ما نمی‌خواستیم وابسته باشیم. همان‌طور که در جبهه هم منتظر نبودیم کسی بیاید برای ما کار را انجام بدهد. اگر ماشین نبود، ماشین پیدا می‌کردیم؛ اگر جاده خراب بود، درستش می‌کردیم؛ اگر سنگ جواب نمی‌داد، آجر پیدا می‌کردیم. مهم این بود که کار انجام شود.

مردی که اجازه نداد کار روی زمین بماند

حالا وقتی روایت سید را از ابتدا تا انتها کنار هم می‌گذاریم، تصویری روشن از یک مسیر شکل می‌گیرد؛ مسیری که از کودکی سخت او آغاز می‌شود، از سال‌های پیش از انقلاب و ماجرای خودروهای خارجی عبور می‌کند، به فعالیت‌های انقلابی در نیشابور می‌رسد، سپس در جهاد سازندگی ادامه پیدا می‌کند و سرانجام به جبهه‌های دفاع مقدس و جاده‌های هورالعظیم ختم می‌شود.
در این مسیر، سید تنها یک راننده یا نیروی فنی نیست.‌ او در مقاطع مختلف، یک نیروی اجرایی، مدیر ماشین‌آلات، جهادگر و پشتیبان عملیات است؛ مردی که برایش فرقی نمی‌کند مأموریت در معدن باشد یا روستا، در نیشابور باشد یا هور، پشت فرمان کمپرسی باشد یا در مدیریت ۴۰۰ دستگاه ماشین‌آلات.

امروز در همان خانه کوچک و صمیمی، عکس رهبر انقلاب روی دیوار است؛ خانه‌ای که در و دیوارش از ولایت‌پذیری و پایبندی به نظام سخن می‌گوید.

سید هم هنوز همان‌جا ایستاده است؛ با دردهایی که از جنگ برایش مانده، با خاطرات دوستانی که دیگر نیستند و با باوری که برایش تغییر نکرده است.

او از نسلی می‌آید که انقلاب را فقط تماشا نکرد؛ برایش کار کرد.

جنگ را فقط از دور ندید؛ در دل آن ایستاد و وقتی جاده‌ای در برابر رزمندگان بسته شد، منتظر نماند.

جاده را ساخت، متر به متر، در تاریکی، بدون چراغ، زیر آتش تا راه باز بماند و رزمنده بتواند بایستد.

شاید خلاصه همه روایت سید همین باشد: دردی که هنوز با اوست، اما حسرتی که با او نیست؛ چرا که در روزهای سخت، اجازه نداد کار انقلاب و جبهه روی زمین بماند.

انتهای خبر/