به گزارش خبرنگار فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی صبح توس، سوژه‌ها و گزارش‌های سرد و بی‌روح خبری، روی میز کارم تلنبار شده‌اند و همچنان معطل رسیدگی هستند. راستش، نه حوصله پیگیری سوژه‌ تخلفات یک شرکت هواپیمایی را دارم که هزینه بلیطِ لغو شده مسافران را به جیب زده و نه دل و دماغی برای دنبال کردن خبر مربوط به وضعیت ایستگاه‌ اتوبوسِ فلان خیابان. 

\r\n

دلم می‌خواهد اندکی از سوژه‌های خشک و پرتلاطم اجتماعی و سیاسی، فاصله بگیرم و به دنبال یافتن سوژه‌ای لطیف، اخبار فرهنگی را زیر و رو کنم. 

\r\n

و اما چه سوژه‌ای بهتر از تکریم تکاوران عرصه فرهنگ که در این روزهای پر تنش، چراغِ آگاهی را روشن نگه داشته‌اند.

\r\n

همان کسانی که با تکیه بر سلاحِ دانایی، از نهالِ اندیشه محافظت می‌کنند و در اوج طوفان‌ها، پناهگاهِ امنِ دانش‌آموزان برای ساختن فردایی آباد شده‌اند.

\r\n

معلمان را می‌گویم که در این جنگِ تحمیلی، با صبوری و استقامت نقش بزرگی در دفاع مقدس بر عهده داشتند. آن‌هایی که با «سلاحِ دانش» در معرکه‌ی نبرد ایستادند و از درختِ تنومندِ تعلیم و تربیت، محافظت کردند.

\r\n

اما همین که نامِ «معلم» بر زبان می‌آید، گویی دریچه‌ای از خاطراتِ شیرین باز می‌شود و تقویمِ ذهن روزی را ورق می‌زند که بوی گُل و عطرِ دانش، می‌دهد؛ روزی که نامش را «روز معلم» گذاشته‌ایم و آن‌گاه است که تمامِ روز معلم‌های عمرم، مثلِ رژه‌ای از خاطراتِ شیرین، پیش چشمانم می‌گذرند.

\r\n

آن قدیم‌ها، روز معلم برای ما یک روز و یک هفته نبود؛ ماه بود؛ «ماهِ معلم». از همان لحظه‌ای که صدای پایِ اردیبهشت را می‌شنیدیم، تا زمانی که باغچه‌ی خانه، مدرسه و خیابان، به گل‌های سرخ و محمدی مزین بود، روز معلم را گرامی می‌داشتیم.

\r\n

دلم برای کلاس درسِ آن روزها تنگ شده؛ جایی که نور خورشید از پنجره‌ می‌تابید و معلم با مهربانیِ تمام، پای تخته می‌نوشت: «امروز انشایی برای روز معلم بنویسید». آن روزها، ما با بی‌حوصلگی و تکرارِ جملاتِ کلیشه‌ای مثل «تو شمعی بودی و سوختی»، سر و ته انشا را می‌بستیم و با یک «دوستت دارم معلم عزیزم» کار را تمام می‌کردیم.

\r\n

 راستش را بخواهید، همیشه از درسِ انشا متنفر بودم و هیچگاه انشای درست‌حسابی تحویل معلم‌ها ندادم. حال نمی‌دانم چه شد که دست بر قضا در این سن و سال، شیفته‌ی «نوشتن» شده‌ام؛ گویی قلم، حالا زبانِ دلِ من شده است.

\r\n

 دلم می‌خواهد امروز خبرنگاری و خانه‌داری را رها کنم و دانش‌آموزی سر به راه شوم؛ سر کلاس درس بروم و برای روز معلم انشا بنویسم. بروم به دنج‌ترین جای کلاس، همان ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر و به دور از هیاهوی بچه‌ها، برای قدردانی از معلمم، یک‌ریز بنویسم. 

\r\n

دلتنگ همان جملاتِ به ظاهر کلیشه‌ای هستم تا ردیفشان کنم و بهترین انشای عمرم را بنویسم؛ انشایی که در آن، هر کلمه‌اش بوی عشق و بوی قدردانی بدهد. فارغ از نمره، فارغ از قضاوت، فقط برای قدردانی. 

\r\n

تقدیم به معلمانی که در نبرد فرهنگی «پیش‌قدم» شده‌اند

\r\n

هر چند دیگر دیر شده. نه مدرسه‌ای هست و نه کلاسی و نه تهِ کلاسی و نه معلمی که به عشقش، زیباترین واژگان را نثارش کنم اما قلم برمی‌دارم وبه نمایندگی از تمام معلمانِ خانه، برای معلمانی می‌نویسم که در استقامت و صبوری پیش‌قدم شده‌اند و با جان و دل، مشقِ زندگی می‌کنند.

\r\n

برای آن‌هایی می‌نویسم که در خط مقدم معرکه فرهنگی ایستاده‌اند و با سلاح «دانش» به نبرد با دشمنان می‌روند.

\r\n

«در این روزهای سختِ که شیاطین زمانه جنگ را بر ما تحمیل کردند و با هدف خشکاندن درخت تعلیم و تربیت، معلمان و دانش‌آموزان بسیاری را به شهادت رساندند، به مدد شما معلمان صبور، امر آموزش و پرورش تعطیل نشد. 

\r\n

هر چند که ظاهرا درب مدارس بسته شد اما هر خانه ایرانی چندین کلاس درس شد و دست یاری شما نگذاشت هیچ کلاسی تعطیل شود و هیچ‌کس از قافله‌ دانایی عقب بماند.

\r\n

چند ماهی است که ما مادران، در نقشِ معلم‌هایِ خانه، با یکی، دو دانش‌آموز دست‌وپنجه‌ نرم می‌کنیم. حالا که طاقتمان طاق شده و امانمان بریده شده می‌فهمیم که شما با ۲۰، ۳۰ و یا حتی تعداد بیشتر دانش‌آموز، در کلاسی شلوغ و پر از هیاهو، چه راه سخت و پرپیچ‌وخمی را طی می‌کردید.

\r\n

ما امروز غبار دلتنگی را در چهره پژمرده فرزندانمان می‌بینیم. فرزندانی که با یادآوری آن کلاس‌های شلوغ و پرهیاهو آه از نهادشان برخواسته می‌شود. همان‎هایی که روزهای برفیِ زمستان به امید یک روز نرفتن به مدرسه، اخبار را بالا و پایین می‌کردند، حال برای یک روز رفتن به مدرسه  خداخدا می‌کنند.

\r\n

باید اعتراف کنم که ما مادرها هم دیگر از عهده بازی در نقش سنگین شما برنمی‌آییم. نقش آموزشی را نمی‌گویم، ما دیگر از پس نقش عاطفی‌ِ معلمی بر نمی‌آییم. نمی‌توانیم همچون شما مهربان و صبور باشیم و با تکرار چندباره تکالیف، آرامش خود را حفظ کرده و صبوری پیشه کنیم.

\r\n

ما آرزو داریم هر چه زودتر این دیوار سنگی مجازی فرو بریزد و بچه‌ها بدون هیچ مانعی گرمای حضور شما را در کلاس درس احساس کنند.

\r\n

چه غم‌انگیز بود که امسال روز معلم را در فضای سرد مجازی جشن گرفتیم و به جای تقدیم شاخه‌های گل به دستان پرمهر شما، با استیکر قلب و گل روزتان را تبریک گفتیم. 

\r\n

شما حتی در این فاصله‌یِ سرد مجازی، با تمامِ وجودتان تلاش کردید تا آن دیوارِ نامرئی را بشکنید. شما با صبری بی‌پایان، پشتِ آن پنجره‌هایِ دیجیتال ایستادید و گرمایِ کلاس را به خانه‌هایِ بچه‌ها بردید.

\r\n

و اما امروز، می‌فهمیم که چه درسِ بزرگی در این دوری و محرومیت بود. بچه‌ها آموختند که علم و آموزش تعطیل شدنی نیست و هیچ مانعی، نمی‌تواند جلویِ نورِ دانش را بگیرد. 

\r\n

امید است روزی برسد که دوباره، کلاس‌ها پر از خنده و هیاهو شوند و بچه‌ها، دوباره در آغوش گرم کلاس، با چشمانی براق و دلی سرشار از شوق، به استقبال دانش بروند. 

\r\n

پاینده و سربلند باشید، ای پیش‌قدمانِ مهربانی و ای سازندگانِ فردا.»

\r\n

انتهای پیام/

\r\n

خبرنگار: سارا آویشی

\r\n