به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»؛ در روزهایی که نام شهید مدافع امنیت، محمدمهدی سبحانی‌فر، بر تارک شهر نیشابور بلکه استان و جهان می‌درخشد، پای صحبت‌های مادرش نشستیم؛ مادری که با جزئیاتی دقیق و روایت‌هایی سرشار از احساس، از زندگی، دغدغه‌ها، باورها و آخرین ساعات حضور فرزند شهیدش می‌گوید.
صبح توس: از خصوصیات اخلاقی محمدمهدی برایمان بگویید. چه جور پسری بود؟
زهرا مقدم: محمدمهدی بچه‌ای بسیار آرام بود، اما در عین حال قرار نداشت؛ پرتحرک، احساسی و خیلی مهربان. محبتش نسبت به اطرافیانش خیلی زیاد بود و فوق‌العاده خوش‌صحبت بود. روزی حداقل دو تا سه ساعت با هم صحبت می‌کردیم؛ درباره هر چیزی که اتفاق می‌افتاد. حتی همان یک هفته آخر که گشت می‌رفتند، هر وقت از گشت برمی‌گشت حداقل نیم‌ساعت تا یک ساعت می‌نشست و کامل اتفاقات آن روز را برایم تعریف می‌کرد؛ اینکه امروز چه گذشت، کجا رفتند، در پایگاه بودند یا در خیابان، همه را با جزئیات توضیح می‌داد.
 صبح توس: رابطه‌اش با پدرشان چطور بود؟
زهرا مقدم: با پدرش هم خیلی صمیمی بود. آقای سبحانی‌فر صبح تا بعد از اذان مغرب اداره بودند و خسته به خانه می‌آمدند، اما محمدمهدی همان دو سه ساعتی که پدرش خانه بود حتماً زمانی را به ایشان اختصاص می‌داد؛ شوخی می‌کردند، صحبت می‌کردند یا سؤال می‌پرسید. صددرصد هر شب حدود نیم‌ساعت تا چهل دقیقه کنار پدرش می‌نشست. البته با من بیشتر وقت می‌گذراند چون زمان بیشتری کنار هم بودیم.
صبح توس: چه شد که در مسیر بسیج و فعالیت‌های امنیتی قرار گرفت؟
زهرا مقدم: واقعاً نمی‌دانم، اما انگار در خونش بود. همان روحیه آرام اما بی‌قرار و پرتلاشش بی‌تأثیر نبود. اصلاً اهل استراحت و خوش‌گذرانی و فیلم دیدن نبود. حدود پنج شش سال تلویزیون برایش معنایی نداشت و علاقه‌ای نشان نمی‌داد؛ برای یک نوجوان عجیب بود.
از حدود ۱۰ یا ۱۱ سالگی به همه مسجدهایی که می‌شناختم می‌رفت تا جایی به‌عنوان بسیجی قبولش کنند و کارت بسیج بگیرد. هر پایگاهی می‌رفت می‌گفتند بیا فعال باش. الان از هر مسجد و پایگاهی که می‌آیند خانه‌مان می‌گویند این بچه برای ما آشناست؛ چون خیلی پیگیر و علاقه‌مند بود.
صبح توس: از علاقه‌های اعتقادی و مذهبی‌اش بگویید.
زهرا مقدم: علاقه شدید به رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای داشت. آن‌قدر پیگیر صحبت‌های آقا بود که همین باعث شد علاقه‌اش به بسیج چند برابر شود. یکی دو سال آخر خیلی جدی‌تر شده بود. در ایتا و روبیکا دو کانال به نام‌های «سپهر بیداری» و «منتظران ظهور» راه‌اندازی کرده بود و صحبت‌های آقا را منتشر می‌کرد.
حال‌وهوای امام حسینی داشت. برای تاسوعا، عاشورا و هیئت‌ها تا جایی که می‌توانست فعال بود. حتی سالی چند بار به شوخی به ما اعتراض می‌کرد که چرا اسم من را حسین نگذاشتید. می‌گفت مامان چرا اسمم حسین نیست؟
صبح توس: در مدرسه هم همین دغدغه‌ها را داشت؟
زهرا مقدم: بله. امسال در مدرسه آیت‌الله خامنه‌ای ثبت‌نامش کرده بودیم. یک هفته‌ای دیرتر می‌آمد خانه. گفت یکی از هم‌کلاسی‌ها از نظر اخلاقی پسر خوبی است اما با ولایت مشکل دارد. می‌گفت هر روز تا در خانه‌شان با او پیاده می‌روم تا برایش توضیح بدهم و اصل وجود آقا را روشن کنم تا بفهمد اشتباه می‌کند. با اینکه مسیرش جدا بود، حدود یک هفته یا بیشتر این کار را ادامه داد.
حتی اگر در کلاس حرفی علیه آقا زده می‌شد، نمی‌توانست تحمل کند و بحث می‌کرد.
صبح توس: در روزهای آخر چه حال‌وهوایی داشت؟
زهرا مقدم: سه سال بود که پای ثابت گشت‌ها و برنامه‌های بسیج بود. هفته آخر پنجشنبه و جمعه گفتند آماده‌باش باشد. حتی گفتم برای اعتکاف ثبت‌نامت کردم، گفت امسال نمی‌توانم شرکت کنم.
هر روز از ساعت ۷ یا ۸ صبح می‌رفت؛ اگر پایگاه کاری داشت آنجا می‌رفت وگرنه مسجد جامع بود. از دوشنبه به بعد دیگر قبل از ۱۲ شب نمی‌آمد. اما وقتی می‌آمد کامل توضیح می‌داد چه کرده‌اند.
یک شب گفت امروز بین دستگیرشدگان سه نفر بلوچ بودند و اعتراف گرفتند. من ترسیدم. گفتم اوضاع خراب است، کمتر برو یا مواظب باش. گفت مامان وقتی آقا می‌گویند بسیج باید در عرصه باشد، یعنی الان. اگر من نروم چه کسی برود؟
صبح توس: صبح آخرین روز چه گذشت؟
زهرا مقدم: صبح پنجشنبه بعد از نماز صبح صدای آماده شدنش را شنیدم. چند بار لباس پوشید و آمد پرسید مامان این خوب است؟ برایش لباس گرم آوردم. جلوی آینه ایستاد، موهایش را شانه کرد، چند عکس گرفت. اصرار کردیم نرو. گفتم امروز سفارش کیک دارم، کمکم کن. گفت نمی‌دانم شما چطور صحبت‌های آقا را گوش می‌کنید؛ وقتی می‌گویند بسیج در عرصه باشد یعنی الان. اگر من نروم چه کسی برود؟ واقعاً ساکت شدیم. خداحافظی کرد و رفت. این آخرین دیدار من با محمدمهدی بود.
صبح توس: آخرین تماس‌ها چطور بود؟
زهرا مقدم: تا ساعت هفت و نیم شب مرتب در تماس بودیم. بعد تا حدود ۲۰ دقیقه به ۹ پیام می‌داد. چون روزه بودم، مرتب می‌گفت مامان شما غذا بخورید، من اینجا شام هست، جای امن داریم. برنج با تن ماهی که دوست داشت درست کرده بودم. گفتم بیا با هم بخوریم. گفت شما بخورید، برای من نگه دارید.
ساعت ۹ هرچه تماس گرفتم گوشی در دسترس نبود. گفتیم برویم دنبالش. شهرداری، مسجد جامع، پایگاه‌ها رفتیم. گفتند همه را برده‌اند. حدود سه بامداد گفتند بروید ناحیه سپاه. آنجا که رسیدیم، گفتند بچه‌ها خسته‌اند و خوابیده‌اند، بعد از نماز صبح بیایید.

\r\n

برای نماز صبح که به منزل آمدیم، من آن‌قدر مطمئن بودم که محمدمهدی زنده است، که خامه را از فریزر بیرون آوردم تا وقتی برگردد، کیک را با هم خامه‌کشی کنیم. باز بعد از نماز صبح دوباره با آقای سبحانی‌فر به سمت ناحیه بسیج رفتیم. گفتیم یک ساعت بیشتر ببینیم اینجا هست؛ الان دیگر باید نماز بیدار شده باشند. من داخل ماشین منتظر ماندم و آقای سبحانی رفتن داخل ناحیه بسیج.
دقایق به کندی می‌گذشت. یک ربعی که رد شد، طاقتم نیامد، تماس گرفتم. دژبانی جواب داد و گفت آقای سبحانی‌فر داخلند، گوشیشان در دژبانی است. چهل و پنج دقیقه گذشت… یعنی سخت‌ترین لحظات بود. اصلاً دیگر مانده بودم، فقط با صدای بلند تو ماشین گریه می‌کردم.
نگرانی حالا شکل یقین به خود گرفته بود. نمی‌دانم چند بار احساس کردیم که شهید شده. دیگر مانده بودم باید چه کار کنم؛ از بس ذکر گفته بودم…
ساعت حدود شش و نیم صبح شده بود. از ماشین پیاده شدم و دوباره سمت دژبانی رفتم. گفتم آقای سبحانی، الان چهل، چهل و پنج دقیقه است که رفتند، فقط خبر بیاورند که پسرم این‌جا هست یا نه. یه خانواده زیادی هم آمده بودند، شاید بالای ده، پانزده خانواده.
حمل نشستن در خودرو را نداشتم. برگشتم، طاقتم نبود تو ماشین بنشینم. کنار ماشین سرپا ایستادم. شاید ده دقیقه همین‌طور گذشت. دو تا خانم از توی مقر آمدند بیرون و مستقیم سمت من آمدند. گفتند خانم سبحانی‌فر؟ گفتم بله. گفتند باید بیایید داخل. گفتم فقط خبر ما از بچه‌مان بگیریم که اینجا هست یا نیست…
همان لحظه تمام بدنم می‌لرزید. نمی‌دانم غیر از سوئیچ ماشین، گوشی دستم بود یا نه، یادم نمی‌آید دقیقاً. فقط گفتند ماشینی که قفل کرده‌اید… برگشتم دزدگیرش را بزنم، دیدم دوستان از پشت سرم دارند می‌آیند. همان‌جا پای من سست شد، اصلاً نمی‌توانستم قدم بردارم.
توی مقر که رفتیم، آقای سبحانی را دیدم… همان‌جا زانو زدم. آقای سبحانی داد می‌زد که محمدمهدی شهید شد. نیم ساعت ما آنجا بودیم، بعد نیم ساعت ما را بردند برای شناسایی. وقتی پیکرش را دیدم فقط صحنه کربلا و حضرت زینب (س) به ذهنم آمد. چشم‌هایش بر اثر ضربات سنگ آسیب دیده بود. خیلی سخت بود، اما از همان لحظه از حضرت زینب (س) کمک خواستم که فقط صورت خندانش در ذهنم بماند.

\r\n

صبح توس:  بعد از شهادت، حال و هوای خانه چگونه است؟
زهرا مقدم: محمدمهدی حضور جسمی ندارد، اما کنار ماست. با او حرف می‌زنم، عکس‌هایش را می‌بوسم. هر وقت خیلی دلتنگ می‌شوم وضو می‌گیرم، می‌روم اتاقش و دو رکعت نماز می‌خوانم، آرام می‌شوم.
صبح توس: دیدار خانواده شهدا با رهبر انقلاب چه تأثیری داشت؟
زهرا مقدم: قبل از دیدار، همه به‌هم‌ریخته بودیم. اما روز دوازدهم بهمن که به دیدار آقا رفتیم آرامش عجیبی گرفتیم. محمدمهدی خیلی آرزو داشت دیدار آقا برود. وقتی آقا وارد شدند فقط اشک می‌ریختم و می‌گفتم محمدمهدی به آرزویت رسیدی.
صبح توس:  واکنش مردم را چگونه دیدید؟
زهرا مقدم: محبت مردم عجیب بوده است. هیچ‌وقت کنار مزارش تنها نبوده‌ایم. حتی خانمی با ظاهر کم‌حجاب آمد و گریه کرد. یکی گفته بود به مادرش بگویید محمدمهدی خواهر دارد و هر روز می‌آیم سر می‌زنم. ۹۰ درصد آرامشی که داریم از همین محبت مردم است. این بچه‌ها دل‌های زیادی را تکان دادند.

\r\n

انتهای خبر/