به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»؛ روستای پشته در شهرستان تایباد از روستاهای اهل سنت منطقه روز ششم مهر ۱۳۴۰ شاهد تولد پسری بود که قرار بود نامش در دفتر قهرمانان وطن ثبت شود. پدرش عبدالرزاق، کشاورزی زحمتکش بود و مادرش عایشه. زندگی در آن سالها سخت میگذشت؛ نه از امکانات خبری بود و نه راهی آسان. اما همان نان شب و همان زمین خشک، مردی تربیت کرد که بعدها در جبهههای حق علیه باطل، سربازی فداکار شد؛ در این خصوص با برادر شهید ضیاءالدین شیخجامی، عبدالکریم شیخجامی مصاحبهای داشتیم.
\r\nشیخجامی درباره برادر شهیدش، گفت: ضیاءالدین تنها در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. اما اخلاقش کتابی بود که هر کس ورق میزد، بیاختیار عاشق میشد. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد. زندگی تازهاش تازه شروع شده بود، اما صدای توپ و خمپاره از جنوب و غرب کشور، اجازه نداد مرد این خطه در کنار خانواده بماند.
\r\nبرادر شهید افزود: سال ۱۳۶۱ بود که به عنوان سرباز ارتش راهی جبهه شد. دوره آموزشی را در پادگان صالحآباد بیرجند گذراند و بعد به هوانیروز کرمان منتقل شد. مجموعاً ۲۱ ماه در خط مقدم جنگ تحمیلی حضور داشت. روزها و شبهایی که نه از گرما میگفت و نه از سرما؛ فقط ایستاد تا نام ایران سربلند بماند.
\r\nبرادر این قهرمان که در زمان شهادت، کودک پنجشش سالهای بیش نبود، درباره خاطرات برادر شهیدش گفت: مطالب زیادی درباره برادرم به یاد ندارم، اما از مادر خدا بیامرز و همه فامیل شنیدم که حسن خلق و خوشرفتاریش زبانزد خاص و عام بود. در کل روستا کسی نبود از او جز خوبی دیده باشد.
\r\nشیخجامی روایت میکند: شهید حتی وقتی با مرخصی به خانه میآمد، دست از کار نمیکشید یک بار گفت بیا علف برای دامها جمع کنیم. با هم رفتیم او مرا در طول مسیر بر دوش گرفت تا خسته نشوم بعد از کار، یک سفره ساده پهن کرد. نان و ماست. همان برایمان حلال بود و لذیذ. هنوز هم یادم است که چقدر آن نان و ماست را با لذت خوردیم.
\r\nبرادر شهید از خاطرهای که تا ابد در گلویش گیر کرده، اینگونه با صدایی که بغض آن را میفشرد، روایت کرد: آخرین مرخصی برادرم بود؛ همان مرخصی که دیگر برگشتی در کار نبود. در را که باز کردم و وارد خانه شدم، یکدفعه دیدم برادرم کنارم ایستاده. از شدت دلتنگی و ذوق، نه خودم را دیدم، نه او را. فقط یک سیلی محکم از سر دلتنگی بهش زدم. نه یادم است چه گفتم، نه یادم است چه شنیدم. فقط میدانم گم شدم در بغلش. خدا بیامرزدش، آن آغوش شلوغترین آغوش زندگی من بودوی افزود: سیلی که نه از روی خشم، که از روی عشق بود؛ سیلی که تمام ماههای دوری را یکجا پس میداد.
\r\nبرادر شهید، با صدایی که بغض گلویش را میفشرد، ادامه داد: برادرم، سرانجام در بیستودوم اسفند ۱۳۶۳، در منطقه سومار، بر اثر اصابت ترکش دشمن بعثی به شکم، به درجه رفیع شهادت رسید. پیکر پاکش را در روستای پشته، در کنار کسانی که دوستش داشتند، به خاک سپردیم. وصیتنامهای ننوشت؛ سواد نوشتن نداشت. اما همان زندگی ساده و پرکار و اخلاق بینظیرش، وصیتنامه زنده اوست.
\r\nشیخجامی با نگاهی پر از غرور، گفت: امروز جنگ شکلش عوض شده، اما دشمن همان دشمن است. اگر برادرم، زنده بود، اولین نفری بود که در برابر آمریکا و اسرائیل میایستاد.
\r\nوی تأکید کرد: آنها که در راه خدا رفتند، مرده نیستند. زندهاند. برادرم در زمان خودش با همه ابرقدرتهای پشت صدام جنگید. او اگر زنده بود مطمئنم ذرهای برای دفاع از وطن تردید نمیکرد.
\r\nشیخجامی خاطرنشان کرد: امروز وظیفه ما جبهه اقتصادی و پشت جبهه است. شاید کارِ بزرگی نکنیم، اما هر قدم کوچک برای این کشور، مثل یک گلوله در قلب دشمن است. هر شب که در اجتماعات و محافل حاضر میشویم، پشتیبان رزمندگان جبهه حقیم.
\r\nآری؛ قهرمان وطن هرگز نمیمیرد. گاهی در لباس سربازی، گاهی در دل برادری که هنوز طعم سیلی دلتنگی را روی گونهاش حس میکند.
روحش شاد و راهش پررهرو باد.
انتهای خبر /
\r\nخبرنگار: کلثوم رمضانی
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نظر را شما بگذارید!