به گزارش صبح توس؛ ابوالفضل نورانی از مسن ترین انقلابیون شهرستان درگز است که به مبارزه علنی علیه رژیم مستبد شاه برخواست و نهضت امام را تبلیغ می کرد.

 

در سال 32 در روستای جشن آباد یا همان شهید آباد خودمان متولد شده و بازنشسته فرهنگی است، وارد منزلش که می شوی اولین صحنه که نگاه تو را به خود خیره می کند تابلو فرشی از تمثال مبارک مقام معظم رهبری و عکسی از امام راحل است که روی دیوار جا خوش کرده. می گوید عکس این دو سید بزرگوار را برای تبرک در منزلش نگهداری کرده است.

پای صحبتش که می نشینی حرفها و خاطرات زیادی از انقلاب و جنگ تحمیلی دارد، از نحوه آشنایی با امام راحل تا چگونگی شکل گیری مبارزات علیه رژیم شاه و پیروزی انقلاب و در نهایت اعزام به جبهه های نبرد حق علیه باطل.

 

می گوید از سال 1342 که امام تبعید شد، ساز و دهل هم در عروسی های ما تعطیل شد و کسی رمقی برای شادی نداشت.

 

یکی از همکلاسی هایش به نام حاج نعمت جلیلی که البته دو سال پیش به رحمت خدا رفت، پس از تحصیل در حوزه علمیه درگز به شهر قم می رود و از سال 54 به بعد اطلاعیه ها و سخنرانی های امام را توسط چند واسطه به دست او می رساند.

بعد از دریافت اطلاعیه ها و سخنان امام، دور هم جمع می شدیم و آنها را دست نویس می کردیم. چون نه دستگاه چاپی بود و نه فتوکپی، فقط در شهر دو دستگاه پلی کپی موجود بود که آن هم به مدارس تعلق داشت و اجازه استفاده از آن را نداشتیم.

 

با چند نفر از دوستان انقلابی، هفته ای یک شب به صورت مخفیانه در شبستان مسجد جامع گرد هم می‌آمدیم و در مورد انقلاب و صحبت های امام بحث و گفتگو می کردیم.

 

در یکی از روزها معلم ها را جمع کردیم تا در خیابان اعتراض کنیم، وقتی به خیابان آمدیم مورد شناسایی شاه دوستان و ماموران ساواک قرار گرفتیم. آنها روز بعد چماق در دست و با شعار جاوید شاه وارد خیابان شدند و به سمت منازل ما حرکت کردند تا آنجا را به آتش بکشند؛ اما با واسطه گری همسایگان و بزرگان محل، این کار انجام نشد.

فعالیت های ما اکثرا شبانه بود و به صورت زیرزمینی تحرکاتی انجام می دادیم، هر شبی هم که گردهمایی صورت می گرفت چند نفر از بچه ها را به عنوان کشیک در نقاط مختلف مامور می کردیم تا به محض نزدیک شدن نیروهای رژیم پهلوی ما را آگاه کنند.

 

کهولت سن باعث شده بخشی از حوادث از یادش برود؛ اما اتفاقاتی که برجسته بودند و یاد آوریش باعث رنجش او می شود هنوز در خاطرش هست، می گوید معاونی داشتم که وقتی برای تدریس به روستا می رفتم او را هم با خودم می بردم، در مسیر نوارهای امام را گوش میدادم و پوسترهای ایشان را نظاره می کردم، او هم تظاهر می کرد که عاشق امام است و مشتاق شنیدن این سخنرانی ها، غافل از اینکه تمام چیزهایی که می شنید و می دید را مستقیما به ساواکی ها گزارش می داد و همین مساله سبب شد من توسط ماموران شاه دستگیر شوم. خوشبختانه در آن زمان قدرت ساواک رو به کاهش بود و نتوانستند زیاد مرا آزار دهند.

از آقای جوادی برایمان گفت؛ روحانی مبارزی که اهل قوچان است، ولی برای تبلیغ به درگز آمده بود. شیخ جوادی سر نترسی داشت و همیشه در مسجد علیه رژیم شاه سخنرانی می کرد.

 

در یکی از شبها متوجه شدیم که چند نفر از ساواکی ها در مسجد منتظرند که بعد از اتمام سخنرانی او را دستگیر کنند، فورا مراتب را طی یادداشتی به او اطلاع دادیم و آقای جوادی هم در پاسخ برایمان نوشت: به محض شروع شدن روضه تمام چراغ ها را خاموش کنید، من بلافاصله فرار خواهم کرد. همین اتفاق هم افتاد و ماموران آن شب موفق نشدند او را دستگیر کنند.

 

تمایلی به گفتن این قسمت ندارد، گویی اتفاق بسیار دلخراشی است که یکباره اینگونه او را به هم ریخت؛ اما با درخواست ما تعریف می کند: شب بعد هم مجددا همین اتفاق افتاد؛ اما اینبار ماموران مسلح در حین سخنرانی او را دستگیر کردند و به یک سال حبس محکوم شد. در زندان با آتش سیگار بر پشت او نوشته بودند مرگ بر خمینی! این را که می گوید ناخواسته بغض کرده و اشک در چشمانش جاری می شود.

گویا شیخ جوادی مادر همه رنج کشیدن هاست، از تخم مرغی که ماموران ساواک در دهان او می گذارند و با مشت می شکنند تا شیشه شکسته هایی که مجبور است به روی آنها بدود، ناخن کشیدن ها در زندان مشهد هم که جای خود دارد.

 

اما مردم دیگر تحمل این همه جور و بی عدالتی را نداشتند و بالاخره در روز 22 بهمن به جوش و خروش آمده و به خیابان ها ریختند. مجسمه شاه ملعون را پایین کشیدند و به پشت کامیونی بسته و تا انتهای شهر بر روی زمین کشاندند.

 

از طرف دیگر اهالی جشن آباد هم سوار بر کامیون و وانت به داخل شهر آمده و در همراهی با مردم شعار سر دادند.

با لهجه شیرین ترکی می گوید؛ شعار ما این بود: قرآن بزه هدف ده/ سرمایه شرف ده/ شاپور بختیاری/ شاه دن ده بی شرف ده (قرآن برای ما هدف است و سرمایه شرف ماست/ شاپور بختیار حتی از شاه هم بی شرف تر است)

 

اما با همه این شجاعت ها و دلاورمردی ها می گوید ما فقط اسم انقلاب را یدک می کشیم، انقلاب متعلق به امثال شهید هاشمی نژاد و یارانش است که در مقابل نیروهای ارتش حاضر نشدند عقب نشینی کنند و همه در خیابان به سجده رفتند، تانک رژیم پهلوی اینقدر به شهید هاشمی نژاد نزدیک شد که عمامه را از سرش برداشت؛ اما این شهید بزرگوار سر از سجده بر نداشت.

گریزی به جنگ تحمیلی میزند و به یاد جمله امام می افتد: "جنگ نعمتی است برای ما"  آن زمان نمی فهمیدم امام چه می گوید؛ اما می دانستم هر چه می گوید درست است، بعد از جنگ فهمیدم که منظور امام چیست، به محض امضای قطعنامه، زالوهای اقتصادی از لانه های خود خارج شدند و به جان جامعه افتادند.

 

شهید بهشتی می فرمود: انقلابی بودن مهم نیست انقلابی ماندن مهم است، همه ما در به ثمر رساندن انقلاب زحمت کشیدیم، ولی چه اندک هستند کسانی که انقلابی ماندند و پشت به اعتقادات و اصول نظام نکردند ....

 

انتهای پیام/