به گزارش صبح توس؛ نزدیکی جشن های انقلاب و شاید یکی از کارهای جذاب این زمان شنیدن خاطرات افراد است که در آن زمان در انقلاب نقش فعالی داشتند؛ یکی از این افراد مرحوم حمید سبزواری، شاعر انقلابی است که شعر«خمینی ای امام» را سرود است.

 

همین موضوع بهانه ای شد تا به سراغ همسرش «شکوه اقدس شفقی» برویم تا از حال هوایی آن روزها و زندگی مرحوم حمید سبزواری بیشتر بدانیم.

 

مشروح این گفتگو را می توانید در زیر مطالعه کنید.

 

 

صبح توس: کمی از حس و حال آن روزهایی که استاد سبزواری شعر «خمینی ای امام» را سرود بگویید.

 

اقدس شفقی درحالی که لهجه زیبا سبزواری در کلامش پیداست پاسخ می‌دهد: خانه ما همیشه شلوغ بود چه قبل از انقلاب چه بعدش، قبل از انقلاب برای کارهای ستادی و راهپیمایی ها، بعد از انقلاب هم برای ضبط برنامه گفتگو با سایر شاعران.

 

زمانی که همسرم  شعر «خمینی ای امام» را سرود درخانه بود هنوز انقلاب پیروز نشده بود که دکلمه این شعر را خواند.

 

صوت‌های امام خمینی(ره) که از فرانسه به ایران می‌آمد در کنار سرود «خمینی ای امام» ضبط می‌شد وقتی ما به راهپیمایی می‌رفتیم من می‌شنیدم بسیاری سوال می کردند شاعر این سرود کیست؟ البته به کسی نمی گفتیم در واقعه جرائت نمی کردیم چون احتمال داشت به گوش ساواک برسد و ایشان را دستگیر کنند.

 

در آن زمان که انقلاب داشت پیروز می شد حمید خیلی خوشحال و امیدوار و همیشه به فکر انقلاب بود و به همین علت برای انقلاب چندین شعر سرود. در ابتدا که این شعر را سرود، به صورت دکلمه توسط خودش در حسینه ارشاد برای آقایان شاهنگیان، اوستا و چند نفر دیگر این شعر را می خواند. ذهنم یاری نمی کند؛ اما فکر می کنم همین آقایان موسیقی این شعر را گذاشتن هرچند که دوباره این موسیقی هم عوض شد. این سرود بعدا در خانه یکی دیگر ضبط شد.

 

همسرم به همراه دوستانش به منزل یکی از دوستانشان، «آقایی به نام ناصری» رفتند چون که آنها دستگاه ضبط بزرگی داشتند و تا صبح مشغول ضبط بودند وقتی صبح یکی از دوستانشان برای خرید صبحانه از خانه بیرون می رود متوجه می شود صدای ضبط موسیقی بیرون خانه هم شنیده شده؛ اما کسی نمی توانست تشخیص دهد که صدا از کدام خانه می آید.

 

همسرم معتقد بود اینکه کسی متوجه این ماجرا نشده، یکی از معجزاتی است که در طول انقلاب برای انقلاب رخ داد.

صبح توس:صدای دکلمه آقای سبزواری موجود است؟

شفقی: فکر نمی کنم چیزی به خاطر ندارم، همیشه شعرهایش را در خانه  می خواند؛ اما یادم نیست خودش ضبط کرد یا نه یادم نمی آید.

صبح توس: امام و انقلاب چه جایگاهی در زندگی حمید سبزواری داشت؟

شفقی:  کسی در خانه ما جرات نداشت برعکس حرف امام حرف بزند به قدری به امام علاقه داشت که در زمانی که همه از ساواک می ترسیدند او این شعرها را می سرود.

 

 حمید ترس نداشت او کار خودش را انجام می داد و بسیار به امام و رهبری علاقمند بود.

 

صبح توس: با توجه به اینکه ساواک آن زمان خیلی سخت می گرفت و حرکتهای همسر شما حرکتهای خطرناکی در آن زمان محسوب می شد شما نگران همسرتان نمی شدید؟

شفقی: نه زیاد نگران نمی شدم بچه ها زیاد بزرگ نبودند؛ اما با این وجود ما او را همراهی  و همیشه تلاش می کردیم خانه ساکت و آرام باشد تا بتوانند شعر بگویند.

 

صبح توس: فرزندان شما در آن زمان چند سالشان بود؟

شفقی: در آن زمان وحید 25 سالش بود و کوچکترین فرزندم محسن 10 سال داشت.

 

صبح توس: سخت تان نبود اینکه همسرتان را همه می شناختند؛ اما شما نمی توانستید به دیگران بگویید کسی که این شعرها را سروده همسر من است؟

شفقی: نه هیچ وقت نمی گفتم حتی اکنون هم که دیگر خطری نیست و در بعضی از جاها صحبت از همسرم می شود من خودم را معرفی نمی کنم؛ چراکه به نظر من موضوعی نیست که بخواهم خودم را معرفی کنم.

 

در واقع قبل از انقلاب که می ترسیم این موضوع را بیان کنیم بعد از انقلاب هم من دلیلی نمی دیدم که خودم را معرفی کنم.

 

صبح توس: شاید برای بسیار خیلی عجیب باشد که شما اصلا تمایلی به این معرفی ندارید.

شفقی: من به دنبال تظاهر نبود و نیستم خوشبختانه در زندگی مان از ابتدای انقلاب تاکنون هیچ تغییری ایجاد نشد همین زندگی که قبل از انقلاب داشتیم اکنون هم همان زندگی را داریم، بعد از انقلاب چیزی از این انقلاب را برای خودمان برنداشتیم هر چه که داریم؛ از خانه و زندگی، همان هایی بود که قبل از انقلاب داشتیم و چیزی به داشته های ما اضافه نشد.

 

خانه ای که در حال حاضر در آن زندگی می کنیم در سال 49 خریداری کردیم و اسنادش هم هست. این موضوع در مورد بچه هایمان هم صدق می کند یعنی ما بعد از انقلاب از بیت المال چیزی برای خودمان برنداشتیم.

 

البته بسیاری عنوان کردند که خانواده سبزواری به طور مثال 200 میلیون تومان دریافت کردند که معتقدم خداوند جواب آنان را خواهد داد.

 

صبح توس: همسرتان هزینه زندگی را چطور تامین می کرد؟

شفقی: قبل از انقلاب ایشان معلم بود؛ اما زمانی که کودتای 28 مراد سال 32 رخ داد ما او را به اسفراین فرستادیم تا ساواک نتواند او را پیدا کند و این پنهان ماند تا اول مهر ادامه این موضوع باعث اخراج وی شد بعد از آن کارمند یکی از بانکهای بازرگانی که اکنون به نام تجارت شناخته می شود، شدند.

 

 من هم معلم بودم و یک مقدار زمین درسبزوار داشتیم که از آنجا هم در آمدی داشتیم و زندگی مان از این لحاظ تامین بود و به همان چیزی که داشتیم قانع بودیم.

 

ما قبل از انقلاب در سبزوار چند تا ملک داشتیم همچنین ملکی هم در مشهد داشتیم که سند این ملک ها در محضرهای سبزوار و مشهد زمان فروش و خریدش موجود است و بعد از انقلاب آنها فروختیم.

 

وقتی به ما می گفتند که این ملک ها را از انقلاب گرفتید، می گفتم بیاید ببیند بعد از انقلاب زندگی ما چه تغییر کرده است همه دیدند خانه ما را. خوشبختانه بسیاری برای ضبط از تلویزیون از همان ابتدای انقلاب به خانه ما می آمدند فیلم هایش موجود است که خانه ما از آن زمان تاکنون هیچ تغییری نکرده است.

صبح توس: با توجه به اینکه بسیاری از اینکه انقلاب کرده بودند اظهار پیشمانی کردند، آقای سبزواری چه اعتقادی داشتند؟

 

شفقی: همسرم من تا لحظه مرگش از این انقلاب پیشمان نشد همان طور که از ابتدا انقلاب و این نظام را دوست داشت همان طور محکم برسر آرمانهایش ایستاده بود؛ اما پس از سال 88 وقتی فتنه رخ داد دیگر به بسیاری از مجالسی که او را دعوت می کردند نمی رفت درحالی که گاهی به دور افتاده ترین روستاییی که دعوتش می کردند می رفت و برای آنها شعر خوانی می کرد.

او ازاینکه بعضی ها از انقلاب سوء استفاده کرده اند ناراحت بودند.

 

 افراد برای همسر من مهم نبود، بلکه برای او تنها ایران و انقلاب مهم بود اینکه مملکت آباد شود خوشحال می شد و هرچیزی که به نفع ایران نبود او را ناراحت می کرد.

 صبح توس : کمی از زندگی خصوصی خودتان برایمان بگوید چه شد که با همسرتان آشنا شدید؟

 

شفقی: من و همسرم از کودکی با هم آشنا بودیم؛ چراکه دو خواهر او زن دایی های من بودند و ما از بچگی پدر و مادرهایمان باهم در ارتباط بودند.

 

 آن زمان مثل الان نبود که دختر و پسر بنشینند با هم صحبت کند؛ پدر و مادرها انتخاب می کردند و ما هم بله را می گفتیم، به یادم دارم یکی از همسایه ها مرا برای حمید خواستگاری کرد و مادر همسرم تا این موضوع را فهمید فردایش سریع به خواستگاری من آمد و مرا نشان حمید کردند.

 

آن زمان من 18 سالم بود و به کمک برادرم توانستم کلاس 12 را تمام کنم چون در سبزوار برای دخترها تا کلاس نهم داشت و برادرم از من خواست که کلاس 10 و 11 را بخوانیم و ما امتحان دادیم.

 

آن زمان هنوز 18 سالم تمام نشده بود که هم دیپلم گرفتم و هم در آزمون استخدامی آموزش و پرورش شرکت کردم و در همان سال قبول شدم و درهمان دبیرستانی که درس خواندم معلمی را شروع و همان سال هم ازدواج کردم.

زندگی با یک شاعر سخت؛اما شیرین

 

صبح توس : زندگی با یک شاعر چگونه گذشت؟

 شفقی: خوب بود هرچند که سختی های خودش را داشت، همسرم عادت داشت شبها شعرهایش را می سرود و زمانی که شروع به سرایدن یک شعر می کرد تا صبح بیدار بود چون در طول روز باید به سرکار میرفت و گرفتار بود، البته ما عادت کرده بودیم به این زندگی.

 

صبح توس: در رابطه با اشعار ایشان بگوید.

 شفقی: همسرم شعرهای زیادی داشت که سرود «درد» را قبل از انقلاب سروده بود، سرود «سپیده»، «دیگر»، «تو عاشقانه سفر کن»، «بانگ جَرَس» و «به ننگ آمده دشمن» از معروفترین اشعار همسر من است.

 

سال 32 که به دلیل کودتا فراری شد بسیاری اشعارش را در خانه مادرشان پنهان کرده بودیم؛ اما مادر همسرم از ترس اینکه این اشعار به دست ساواک بیافتد و برای پسرش اتفاق بدی رخ دهد اکثر آنها را ازبین برد.

 

صبح توس: از آخرین دیدار ایشان با رهبر بگوید.

شفقی: خیلی عجیب بود، همسرم در روزهای آخر عمرش بسیار حالش بد بود و به سختی حرف میزند،فکر نمی کردیم او بتواند در جلوی مقام معظم رهبری شعر بخواند؛ اما وقتی جلوی رهبر حضور یافتند ما تعجب کرده بودیم که او چگونه با آن حالش این قدر روان شعر می خواند؛ واقعا خدا خودش به او کمک می کرد.

 

این آخرین دیدارش با مقام معظم رهبری و آخرین مکانی بود که همسرم شعر خواند.

 

صبح توس: خاطره ای از استاد سبزواری برای ما تعریف کنید.

 

خدا بسیار به همسرم کمک کرد به طوری که چنانچه خداوند کمک نمی کرد خیلی از جاها نمی توانست جلو برود.

 

ما تازه آمده بودیم تهران و پسر کوچکم سه الی چهار سال بیشتر نداشت؛ یک روز برای همسرم نامه ای آمد وقتی نامه را به او دادم متوجه شدیم از طرف ساواک است،خیلی نگران بودم که ساواک چه بلایی قرار است سر همسرم بیاورد این قدر این موضوع همه ما را ناراحت کرده بود که پسر کوچکم محسن هم متوجه این موضوع شد، وقتی همسرم داشت می رفت از من پرسید «مامان، بابا بر می گردد؟ من هم گفتم: آره مامان، بابات بر می گرده»

 

همسرم تعریف می کرد«من به مکانی که آدرس داده بودند رفتم به خانه ای رسیدم در که زدم یک نفر در را برای باز کرد و من را به داخل اتاقی که وسطش یک میز و صندلی آهنی زنگ زده بود راهنمایی کرد، درون اتاق معطل شدم یک تابلو به دیوار اتاق نصب بود که اسم دوازده امام را به صورت خشنوسی زده بودند و من شروع کردم به پیدا کردن اسم ها که آقایی داخل آمد و شروع کرد سوال پرسیدن که کی به تهران آمدم، چیکار می کنم و یک سری سوالهای شخصی و در آخر پرسید مرا می شناسید، من جواب دادم: نه به جا نمی آروم که بعد گفت یکی از همکارانت در بانک هستم در سال 37، آن آقا به من گفت برو طوری پرونده ات را می بندم که دیگر ساواک دنبالت نیاید» این نمونه معجزه الهی است از این معجزات من در زندگی من و حمید بسیار زیاد بود.

 

لازم به ذکر است؛ حاصل زندگی حمید سبزواری با شکوه اقدس شفقی شش فرزند به نام های محسن، سهیلا و پریسا، زهرا، رویا و وحید است.

آخرین شعر مرحوم سبزواری در دیدار با مقام معظم رهبری

خوش‌نشینان ساحل بدانند
موج این بحر را رامشی نیست
دل به امید رامش نبندند
بحر را ذوق آسایشی نیست
 
تا که دریاست دریا به جوش است
شورش و موج و گرداب دارد
هرگز از بحر جوشان مجویید
آن زبونی که مرداب دارد
 
ما نهنگیم و خیل نهنگان
بستر از موج توفنده دارند
این سرود نهنگان دریاست
بحر را موج‌ها زنده دارند
 
ما نهنگیم و هر جا نهنگ است
طعمه از کام غرقاب جوید
نزد دریادلان مرده بهتر
زان که آرامش و خواب جوید
 
خوش‌نشینان ساحل بدانند
تا که دریاست این شور و حال است
چشم سازش ز دریا ندارند
سازش موج و ساحل محال است

 

گفتگو از نفیسه سلیمانیان

انتهای پیام/