به گزارش صبح توس؛ ساعت پنج صبح؛ هوا هنوز گرگ و میش و سرد است همه آماده ایستاده اند؛ اما خمودگی و ناراحتی در چهره هیچ کدام از این افراد دیده نمی شود و منتظرند تا سوار ماشین ها شوند و به سمت موکب بروند در بین این همه آدم  بزرگ ، پسر هفت ساله هم حضور دارد امیرعلی با چشمانی خواب آلود؛ اما پر انرژی با کلاه بافتنی مشکی‌ای، کاپشنی آبی رنگ و شال میشکی که به دور گردنش دارد، ایستاده است.

 

از او می پرسم میدانی کجا می روی و او با لحن کودکانه و مشهدی اش می گوید«دِرم مِرم موکب»

خوابت نمی آید سردت نیست؟

مادرامیر علی به جای او پاسخ میدهد: از دیشب که فهمید او را هم می خواهیم به موکب ببریم از ذوق صبح زودتر از همه ما بیدار شده و همه ما را بیدار کرده است.

 امیرعلی با ذوق می گوید : «مُخوام به مِهمانای امام رضا چای نبات بُدم»

با این جوابش لبخند به روی لبم می نشنید و به یاد صحبت های برادر شهید خاوری شهید مدافع حرم می افتم که در یکی از مصاحبه هایم گفته بود «اگر برادرم مدافع حرم و در این راه شهید شد به دلیل بود که مادرم از همان کودکی با دیگ نذریش عشق به حضرت زینب را در دلش کاشته بود».

 

و عشق از همین جا شروع می شود ذره ذره در جان و روح کودک می نشیند و تا بزرگسالی در ذهن او جاویدان می ماند.

 

کمی آن طرف تر از بهشت رضا نرسیده به روستا جیم آباد موکبی برپا شده خدام سماورها را روشن کرده اند و تا چند لحظه دیگر چای حاضر است امیرعلی پشت میزی که روی آن استکان های چای گذشته شده می رود و منتظر حضور کاروان ها است از دور سایه یک کاروان دیده می شود نزدیکتر که می شوند قیافه هایشان از سرما درهم شده؛ اما شور و نشاط عجیبی در بینشان است و امیرعلی به کاروان چای تعارف می کند.

 

در میان این کاروان زنی میانسال حضور دارد، البته وقتی سنش را می پرسم متوجه این موضوع می شوم قیافه اش بیشتر از سنش نشان می داد او خود را خدیجه امیر آبادی و 60 ساله معرفی می کند و می گوید این دهمین سال است که به این سفر آمده است.

پاهایش درد می کند برای همین جورابهای بافتنی به پا کرده و دور آن را با پارچه بسته است و چوبی همراه دارد که به قول خودش در این 10سال همراهش بوده است جورابهایش را که در میاورد زخم سفر برپاهایش نمایان می شود، به نظر می رسد تنگی نفس داشته باشد.

 

از او می پرسم چرا به این سفر آمده چرا با ماشین یا وسیله نقلیه دیگر نیامده است؟ آن هم با این حال خراب می گوید: نذر دارد که هرسال به مشهد بیاید و به سمت دیگر که خانمی به همراه کودکی نشسته است اشاره می کند و ادامه می دهد او همسایه مان است 15 سال بود که بچه دار نمی شد همه دکترها جوابش کرده بودند پارسال پیاده با ما همراه شده و امسال با او با کودکی که معجزه امام رضا(ع) بود همراه ما شده است.

 

به او می گویم امام رضا(ع) نیاز به این سفر و آن هم سفری که با این همه سختی همراه است، دارد؟

 

بغض می کند می گوید من سرپا تقصیرم به این سفر می آیم، تا امام رضا رویش نشود مرا از درخانه اش رد کند؛ به من نگاه کند و اشکهایش جاری می شود و شروع به نوحه خوانی برای امام رضا(ع) می کند.

 

 به سمت زن و کودکی می روم که خدیجه به من معرفی کرده کودک چند ماه بیشتر ندارد و سمانه 30 سال و مادر امیر رضا 3 ماهه است او برای حفظ کودکش از سرما او را در پتوی پیچیده است.

از او می پرسم در این سرما با این بچه کوچک چرا پای پیاده به این سفر آمده ای؟، سمانه بعض می کند و درحالی که اشک میریزد می گوید: آمده ام برای تشکر با پسرم آمده ام تا از امام رضا بخواهم عشق به خودش را در دل پسرم بگذارد تا امیر رضایم را به خادمی خودش قبول کند در همین حین امیرضا شروع به گریه کردن می کند و هم نوا با مادرش می شود و سمانه سعی در آرام کردن کودک خردسالش دارد.

 

از موکب خارج می شوم کاروان جدیدی آمده است، در میان کاروان چشمم پسر بچه ده و دوازده ساله را می گیرید به سراغ او می روم او درحال خوردن شیرکاکائوی است که برای زائران پیاده گذشته اند.

 

 محمد سیدی 10 سال دارد و از شهر سبزوار پای پیاده به مشهد آمده است. او لهجه سبزواری دارد من به سختی متوجه پاسخ های او می شوم از او می پرسم چرا به این سفر آمده ای؟ که با همان لهجه سبزواریش می گوید: توی محله مان جمع شدند بیان مشهد منم همراه شدم با دوستام آمدم. مسئول کاروان می‌گفت امام رضا(ع) خودش به استقبال میهمانش می آید نمی دونم چقدر این حرف درسته؛ اما از وقتی که  راه افتادم هرچی به مشهد نزدیک شدیم یک حس عجیبی دارم فکر می کنم امام رضا واقعا منو می بینی از وقتی این حس دارم سعی کردم کمتر شیطنت کنم.

یکی از هم کاروانی های محمد که کمی آن طرف از ما ایستاده و حرفهای ما را گوش می کند با همان لهجه سبزواریش می گوید: محمد زیر رو شده تا دیروز از دیوار راست بالا می رفت و ما نمی توانستیم او را کنترلش کنیم انگار این محمد یک محمد دیگر است.

 

روزی نوکر فقط در دست توست/  کربلای عاشقت در دست توست

 

محمد و هم کاروانیهایش از پیش ما می روند چند کاروان جدید از نیشابور به موکب ما می رسند و من به داخل موکب می روم تا کمی کمک کنم دختر نوجوانی همراه کاروان آمده چوبی به همراه دارد که از به عنوان عصا استفاده می کند لباسهای ساده ای به تن دارد یک مانتو مشکی ساده و یک شلوار پارچه ای با کلاه مشکی که روی مغنه اش را پوشانده است، زهرا فاتحی 14 سال دارد و به همراه دوستش سعیده محرابی از نیشابور به این سفر آمده است.

 

از زهرا می پرسم چرا به این سفر آمده است؟ لبخند می زند و می گوید ما خیلی دوست داریم به کربلا برویم؛ اما هنوز قسمتمان نشده است تا حرم امام حسین را زیارت کنیم پای پیاده به زیارت امام رضا(ع)آمده ام تا امام رضا تذکره کربلایم را امضا کنند.

صحبتم هنوز با زهرا و دوستش تمام نشده است که خانمی به سمتم می آید و از من می خواهد با او هم مصاحبه بگیریم

 

او خودش را پریسا آذین 20 ساله معرفی می کند و هنوز سوال نپرسیدام بعض می کند و می گوید «امام رضا مرا شفا داد پدرم مرا به همه دکترها نشان داده بود همه گفته بودند دیگر امیدی نیست پدرم برای درمان من حتی مرا به خارج هم برد آنجا هم دست رد به سینه پدرم زندند من تنها فرزند خانواده بودم خدا بعد از 20 سال از زندگی مشترک پدر و مادرم مرا به آنها داده بود از دست دادن من برای خانواده ام خیلی سنگین بود پدرم نمی دانست باید چه کند مادرم بی تابی می کرد و من کاملا از زندگی ناامید شده بودم همسایمان گفت مرا به پیش دکتر، دکترها ببرند شاید معجزه رخ بدهد و معجزه رخ داد پدرم که به هر دری میزد تا شاید بتواند مرا از مریضی نجات دهد. پای پیاده به مشهد آمدیم وقتی رسیدیم به مشهد حال من بدتر شد مرا به بیمارستان بردند، پدرم همسایمان فحش میداد که چرا باعث شده مرا به این سفر بیاورد؛ اما وقتی جواب آزمایش ها آمد پریسا دیگر نمی تواند جلوی اشک های بگیرید و شروع به گریه کردن می کند کمی آرامتر می شود ادامه می دهد باور کردنی نبود دکترها می گفتند جز کمی ضعف من مشکلی ندارم پدرم باور نمی کرد او دکترها را مجبور کرد دوباره آزمایش بگیرند دوباره جواب آزمایش ها خبر از سلامتی کامل مرا می داند پدر وقتی متوجه سلامتی من شد از دکترها فقط یک سوال پرسید، حرم این امام رضا کجاست؟ می خواهم به حرم آقای شما بروم آخر ما زرتشتی هستیم»؛ حرفهای پریسا مرا هم به گریه می اندازد چقدر این آقا بزرگ و مهربان است این سفر دیوانگی نیست این سفر، سفرعاشقی است.

 

در دنیایی که همه معتاد فضای مجازی شده اند دیدن این همه عشق عجیب است باور اینکه پیر و جوان، کوچک و بزرگ عاشقانه از همه زندگیشان دست می کشند تا به امامشان ثابت کنند در راه او ثابت قدم هستند پیاده گز کردند چند هزار کیلومتر که سهل است جان در سر راه عشق میدهند.

 

گزارش از نفیسه سلیمانیان

انتهای پیام/